تبليغاتX
باغچه دل

باغچه دل

سلام به همه. اومدم طلسم اسپانیا را بشکنم. صبح روز کریسمس یعنی 25 دسامبر پرواز داشتم. خلاصه ساعت 1 ظهر رسیدم به شهر کستِیون. چیزی که از ایستگاه قطار ولنسیا تا کستیون برایم جالب بود، شباهت زیاد مردم اسپانیا و همین طور آب و هوا و مناظر جاده با ایران بود. جالب تر این که نام بعضی ایستگاه ها عربی بود مثل المِنارا.  مردم هم بور نبودند، مو مشکی، قد کوتاه و متوسط. انگلیسی هم نمی دانستند. بر خلاف هلندی ها که چهار شانه و قدبلند و بور هستند و بیشترشان انگلیسی را خیلی خوب حرف می زنند. مریم و زینب تو ایستگاه قطار منتظرم بودند. اون روز بعد ناهار تا غروب خوابیدم. فردا صبحش رفتیم تا بچه ها شهر را نشانم بدهند. کستیون شهر کوچکی هست یک چیزی تو مایه های بُناب. هوا عالی بود. پیاده رفتیم و شهر را تماشا کردیم. یک مقداری هم تو کلیسا نشستیم و برنامه آن ها را تماشا کردیم. توی شهر مثل ایران مردم ما را نگاه می کردند. خوب طبیعی هم بود شهر کوچک بود و زیاد توریست نداشت.

عصر آن روز، استاد بچه ها آنتونیو تماس گرفت که قرار است با خانواده اش یعنی همسر و دختران و مادر و خانواده های خواهر و برادرش بروند و بِلِن تماشا کنند. گفت که با ماشین می آیند دنبال ما. بلن ظاهرا اسم شهریست که حضرت عیسی در آن متولد شده اند. بلنی که ما رفتیم در یک بیمارستان بود که گویا قبلا یک بیمارستان مذهبی بوده و پدر آنتونیو در آن کار می کرده. ویژگی این بلن این بود که تمامش را یک نفر ساخته بود و هر سال مقداری آن را گسترش داده بود. خیلی قشنگ بود. خود سازنده هم که حالا دیگر خیلی پیر بود، دم در نشسته بود. شهر در ابعاد خیلی کوچک که حرکت های مکانیکی هم در آن وجود داشت. تا جزئی ترین ها در آن مورد توجه قرار گرفته بود. از دیگی که جلوی یک خانه می جوشید تا مرغ و خروس های حیاط خانه دیگر که سرهایشان بالا و پایین می رفت و مثلا دانه می خوردند.

بعد از آن آنتونیو به همراه همسرش ما را به صرف شکلات داغ به خانه خودش برد. در خانه آن ها بیشتر اوقات آنتونیو آشپزی می کرد و از طرفی آنتونیو رانندگی نمی کرد و این کار به عهده تانا همسرش (که او هم در همان دانشکده تدریس می کند) بود. آنتونیو چنان از شکلاتی که می خواست درست کند تعریف می کرد که بی صبرانه منتظر بودیم از آن بخوریم. زینب را به آشپزخانه فرا خواند تا شیوه درست کردن را یادش بدهد. 1 پیمانه شیر و یک پیمانه کاکائو. اندازه شکرش را نمی دانم. شکلات های داغ را در فنجان آوردند و یک ظرف هم نانی بود که آنتونیو یادمان داد که باید در شکلات بزنید و بخورید. بله این ترکیب دقیقا می شد پچ پچ خودمان با شکلات زیاد. نانش دقیقا همان بود با این تفاوت که شکلاتش جدا بود. من که تو ایران هم عاشق پچ پچ بودم تا تهش را خوردم. جاتون خالی.

بعد از عصرانه دوباره سوار شدیم و رفتیم بلن های دیگر در شهر را نگاه کردیم. برادر آنتونیو معلم زبان بود و چند سالی هم امریکا زندگی کرده بود و علاقه داشت صحبت کند. این خونگرمی و جمع خانوادگی من را به یاد ایران می انداخت. خیلی خوش گذشت. جای شما خالی.

+ نوشته شده در  2011/1/31ساعت 0:1  توسط ناهید  | 

سلام

امروز ناراحتم. ماریکِ اومد گفت که پروا بهش ایمیل زده و گفته هفته دیگه چهار شنبه از ایران برمیگرده و خیلی هم از دستش عصبانیه. بعد هم بغض کرد و کلی گریه کرد. دوستم فاطمه هم اینجا بود و ما خیلی ناراحت شدیم. قضیه از این قراره که پروا به خاطر درمان رفت ایران و تصمیم داشت چهار ماه ایران بمونه. تو این مدت هم اتاق خودشو به ماریکِ اجاره داده. تو قراردادهایی که نوشتیم ذکر شده که اگر مستاجر بخواهد زودتر از موعد مقرر خانه را ترک کند باید یک ماه زودتر به صاحبخانه خبر دهد و اگر صاحبخانه از مستاجر بخواهد که زودتر خانه را ترک کند باید سه ماه زودتر به او خبر دهد. حالا پروا چند هفته قبل یک دفعه به ماریکِ ایمیل زده که برنامه اش عوض شده و کلی داستان بافی و خلاصه این که به جای 1 آوریل، 15 فوریه یعنی یک ماه و نیم زودتر از موعد مقرر بر می گردد. اصلا چنین چیزی خلاف قرارداد بود چون او کمتر از یک ماه مانده به بازگشت این خبر را به ماریکِ داده بود. در این شهر پیدا کردن خانه خیلی سخت است. ماریکِ با وجود این که در ابتدا خیلی ناراحت و نگران شده بود شروع کرد به گشتن و خلاصه موفق شد یکی دو مورد برای 20 فوریه به بعد پیدا کند. حالا پروا دوباره ایمیل زده و با لحن عصبانی و تند گفته که همین هفته 2 فوریه برمی گردد.

یعنی یک انسان چقدر می تواند خودخواه باشد. از ایمیلی که به پروا زده بودم می دانستم که نتیجه عمل ها خوب بوده و خلاصه داشت حسابی با خانواده خوش می گذراند. به ماریکِ اطمینان دادم که پروا بیهوده ادعا می کند که در تهران جایی ندارد؛ بلکه کارهایش زودتر از آنچه فکر می کرده انجام شده و بدون توجه به قول و قرارهای امضا شده می خواهد به سر زندگیش برگردد. به ماریکِ گفتیم که نباید سکوت کند و باید با او مثل خودش برخورد کند. این که نباید از حق خودش بگذرد و با قطعیت باید جواب بدهد که تا 20 فوریه خانه را ترک نمی کند.

چیزی که لجم را در می آورد این است که همین پروا یک بار داشت از برتری مسیحیت به اسلام سخن می گفت و این که مسیحیت می گوید اگر کسی به یک طرف صورتت سیلی زد طرف دیگر را هم بگیر تا بزند. واقعا که این ها فقط ادعای روشنفکری و هرچه که اسمش را بگذاریم دارند. جالب است که حدود 20 سال هم در هلند زندگی کرده و مدام از اخلاق ایرانی ها ایراد می گرفت. 

به ماریکِ گفتیم که نباید سمت دیگر صورتش را هم بگیرد تا او با اعصابش و زندگیش بازی کند. ماریکِ هم رفت و ایمیل سفت و سختی در جواب فرستاد و خلاصه بعدش آمد و از ما تشکر کرد و این که الان حس خیلی بهتری دارد.

پی نوشت:

من و دوستم چند روزه که فکر می کنیم که این خودخواهی و نادیده گرفتن انسانیت دیگران در ایرانی ها خیلی بیشتر از دیگران هست و ما قومی هستیم به شدت نژادپرست و انتقاد ناپذیر. نمونه اش هم رفتارهای چندش آوری که خیلی از ما با مهاجران افغان داشتیم. این خصوصیت ما چپ و راست و اصولی و اصلاحی و بی دین و با دین ظاهری هم نداره. مرضی هست که همه کم و بیش بهش مبتلا هستیم. لطفا شما هم نظرتونو در این زمینه اعلام کنید.

+ نوشته شده در  2011/1/30ساعت 19:40  توسط ناهید  | 

به نام خدایی که هر کس را به سزای عملش می رساند

سلام. گفتم که هدفم از وبلاگ نویسی این هست که بتوانیم سیر فکر و احساسم را دنبال کنیم. مدتی هست از فکر این که بعد 9 ماه باید برگردم ایران کلی غصه می خورم. این یعنی خداحافظی با آزادی و سلام به لگدمالی انسانیت انسان ها. از ایران پیغام دادند که عکس هایی که آپلود می کنم دیگر باز نمی شوند. بیشتر سایت های آپلود عکس که خود بلاگفا معرفی کرده، از مدت ها پیش در ایران به سرنوشت میلیون ها وب سایت دیگر دچار شده اند. حالا باید باز هم بگردم. به هر حال اینجا اصلا مشکلی نداریم و می توانم بخشی از ساعت ها وقتی که بابت این مسائل در ایران تلف می شد را به این کار اختصاص دهم. در ایران بیشتر مواقع به هدفم می رسیدم هر چند لازمه اش گذاشتن وقت زیاد و صبر و لعنت و نفرین عوامل مربوطه و دعا برای آزادی بود. 

اینجا روزی چند بار وضعیت اینترنت در ایران و روزهای سختی که قبلا داشتم را در ذهنم مرور می کنم تا بعد برگشت که می دانم حتما اوضاع باز هم از قبل بدتر است، دچار افسردگی نشوم. اما چیزی که آزارم می دهد، آغاز دوباره بی اخلاقی هاست. این جا می توانی بدون دروغ زندگی کنی اما آنجا باید دروغ و مصلحت و محافظه کاری را در بند بند زندگیت بگنجانی. از تصور این که بخواهم بچه ای را در آن محیط پرورش دهم مو بر تنم سیخ می شود. گاهی فکر می کنم مرگ بهترین گزینه است، چون خشت اول گر نهد معمار کج، تا ثریا می رود دیوار کج. از روزی که برای کار باید به افرادی که در جایگاه خدا نشسته اند، جواب پس بدهم یعنی نقض "اشهد ان لا اله الا الله"، و شرک بزرگ ترین گناهیست که بارها و بارها خدا در قران به آن اشاره کرده. آیا می توانم بدون ترس از دست دادن کار یا به خطر افتادن خانواده و فقط با ترس از خدا زندگی کنم و همه عواقب را هم بپذیرم؟

برای من بازگشت به ایران یعنی بازگشت به بی اخلاقی هایی که بدون آن ها نمی توانی زندگی کنی، یعنی بازگشت به جایی که هیچ شبی نمی توانی خوشحال از این که امروز درست زندگی کردم، سر بر بالش بگذاری، یعنی بازگشت به ترس ها.

فکر کنم به خاطر به کار بردن کلید واژه ها به دفعات زیاد به زودی وبلاگم را ببندند. مدتیست در این فکرم به جای استفاده از بلاگفا، از دامنه دیگری استفاده کنم و مطالبم را هم به آنجا انتقال دهم.

+ نوشته شده در  2011/1/22ساعت 14:16  توسط ناهید  | 

سلام به همه. ان شا ء الله همه خوب و خرم هستید. امشب کافه مضراب خیلی خیلی شلوغ بود. البته موقع داستان گویی همه کاملا ساکت بودند. تونستم چند تا عکس بگیرم. هرچند حرفه ای نیستند و با عجله گرفتم اما بهتر از هیچی هست.


+ نوشته شده در  2011/1/22ساعت 3:45  توسط ناهید  | 

سلام

دوست عزیزی سئوال کرده بود که چرا هلند را برای تحصیل انتخاب کردی؟ من در حد تجربه 2 ماهه خودم در بخش نظرات جوابشان را دادم. بعد در وبلاگ یک ایرانی عزیز به مطلبی برخوردم. از آنجا که می دانم شما در ایران امکان دسترسی به آدرس آن را ندارید، مطالب را عینا اینجا کپی می کنم. امیدوارم نویسنده راضی باشد.

http://yek-irani-dar-holland.mihanblog.com/post/54

"خیلی از دوستان از من سوال کرده اند که :  کدام یک از شهرهای هلند برای زندگی بهتر است؟

اول از همه باید بگویم که این مطالب نظر شخصی من میباشد و معتقدم همه افراد بایستی خودشان همه چیز را تجربه کنند۰
افرادی که به عنوان توریست و یا با ویزای کار به هلند سفر میکنند تجارب بسیار متفاوتی با ایرانیانی دارند که مدت زمان زیادی در هلند زندگی میکنند۰
هر چند که افراد زیادی را دیده ام که بعد از اقامت ۳ یا ۴ ماهه در هلند فکر میکنند که دیگر هلندشناس  شده اند!!!؟؟؟؟؟
به نظر من انتخاب هر یک از شهرهای هلند به چندین فاکتور  بستگی دارد:
- سن
- هدف از گذران زندگی
- تحصیلات
- موقعیت از نظر تاهل و ۰۰
- میزان ماجراجویی و نداشتن ترس از خطرات
برای فردی که به منظور درس خواندن به هلند آمده است بهترین گزینه در میان شهرهای هلند شهر اوترخت میباشد۰ گذشته از بافت دانشجویی این شهر میتوان سطح بالای دانشگاههای آن را نیز مد نظر گرفت۰
بعد از فارغ التحصیلی اگر کسی میخواهد در هلند ماندگار شود و در پی یافتن کار است
خوب دو حالت پیش میاید یا شانس با او همراه هست و در همان اوترخت کار مناسب پیدا میکند و
 یا مجبور میشود از سه گزینه خوب دیگر که شهرهای آمستردام،  روتردام، دن هاخ میباشند، یکی را انتخاب کند۰
در آمستردام شانس کار پیدا کردن بسیار است و علاوه بر آن ساکنین آنجا به واسطه صنعت توریسم با خارجیان برخورد بهتری دارند مانند اوترخت که ساکنینش با خارجیان راحترند زیرا بیشتر دانشجویان خارجی در این شهر درس میخوانند۰
روتردام هم به علت شرایط اقتصادی و داشتن بنادر دارای توریست بسیاری میباشد و در نتیجه مردمش با وجود خارجیان در میان خود خو گرفته اند۰دن هاخ هم به علت وجود سفارتخانه ها و وجود افراد خارجی زیاد مانند شهرهای ذکر شده بالا از این مزیت برخوردارست که ساکنینش با وجود خارجیان در میانشان مشکلی ندارند۰
البته میزان جنایت و نا امنی در آمستردام  مانند تمام پایتختهای دنیا بیشتر است.
پس در یک جمع بندی شهرهای مورد علاقه من برای زندگی به ترتیب ذیل است:
- اوترخت
- آمستردام
- روتردام
- دن هاخ
اما نباید فراموش کرد که ما همیشه جوان و ماجراجو باقی نمی مانیم و در سنین کهولت و بازنشستگی ترجیح میدهیم از هیاهوی شهرهای بزرگ دور باشیم۰ پس در نتیجه در این سن ترجیح میدهیم که آپارتمان ۸۰ متری خودمان را در آمستردام بفروشیم و به یکی از دهکده های نزدیک دریا نقل مکان کنیم و در آنجا با قیمت آپارتمانی که در آمستردام داشتیم، میتوانیم یک خانه ویلایی بزرگ ۳۰۰ متری خریداری کنیم و اوقات بازنشستگی خود را به باغبانی در باغچه امان و قدم زدن در ساحل دریا بپردازیم۰
خلاصه کلام اینکه هر جا دل خوش باشد آنجا خوش هستید۰ اگر در ۷۰ و ۸۰ سالگی هنوز هم ماجراجویی پس همان آمستردام بمان... این بستگی به روحیه افراد دارد۰
شاید بپرسید چرا شهرهای کوچکتر را دوست ندارم و از زندگی در دهکده های اینجا که اصلا منزجرم۰ این بدین دلیل است که ساکنین شهرهای کوچکتر و روستاها از خارجیها واهمه دارند. برخوردشان خیلی سرد هست و دوست ندارند که با خارجیان حرف بزنند۰
باید خودتان به مرور این چیزها را تجربه کنید۰ هلندیها افراد فضولی هستند وقتی وارد محله اشان بشوید دوست دارند از همه چیز شما سر در بیاورند۰
چون همیشه پوکر فیس خود را حفظ میکنند بسیاری از خارجیان پیش خودشان میگویند چه مردم مهربانی!!
ولی همین هلندی به ظاهر مهربان اگر بیکار باشد و شما شاغل به دشمن شما تبدیل میشود و همه جا پشت سرتان میگوید که این خارجیها میایند اینجا کار میکنند و در نتیجه ما بیکار میمانیم۰
در همین حال اگر در محل کارتان با هلندیهای دیگر نشست و برخاست میکنید بعد از ۶ ماه متوجه میشوید که چطور برای هم در محیط کار میزنند۰ و همیشه و در همه حال مرتب میگویند این خارجیها میایند اینجا ول میگردنند و از مالیات ما دولت به آنها پول میدهد۰
مثل اینکه فقط خارجیها در این مملکت بیکارند؟!!
پس به ظاهر این هلندیها نگاه نکنید۰ اگر فروشنده به شما لبخند میزند و خوش برخورد است چون شما خریدارید و او فروشنده... اگر قصاب یا نانوا با شما خوش برخورد است این به این معنی نیست که هلندیها مردم مهربانی هستند۰ بلکه این بدین معنا هست که تو خریداری و او فروشنده.. صدرصد شما از قصاب و یا فروشنده بدعنق که خرید نمیکنید، میکنید ؟؟؟؟ همین آقای فروشنده اگر ۱۰ سنت کمتر داشته باشی میگوید برو پول بیاور بعد جنست را ببر..
 کجاست آن هلندیهای مهربانی که اینها میگویند؟؟؟؟
وقتی فرزندت برای دوره کارورزی دنبال محلی برای انجام کارورزی اش میگردد و جایی برای او پیدا نمیشود ؟؟؟چون هلندی خالص نیست (اینجا اگر دوره های کارورزی را انجام ندهیم نمیتوانیم مدرک تحصیلی امان را بگیریم۰ یکی از شرایط دریافت مدرک گذراندن دوره کارورزی است۰)
کجاست آن رییس هلندی مهربان؟؟؟
 که در هنگام اخراج اولین نفری را که اخراج میکند خارجی است و در هنگام استخدام نیز آخرین نفر اگر هنوز نیازی بود نیز یک خارجی است؟
اگر اینجا به من نویی احتیاج مبرم نداشتند بخاطر خارجی بودنم , به خاطر کسر بودجه و اوضاع خراب اقتصادی سریعتر از همه مرا اخراج میکردنند۰ پس من هیچ وقت به رییس هلندی ام نمیگویم مهربان... چون او به تخصص من نیاز دارد و مجبور هم هست که من را در کادر خود علی رغم جدی بودن و بد عنقی ام نگاه دارد۰
یکی از دوستان برایم نوشته بود شغل حسابداری و یا پزشکی... در یک کلام باید بگویم اگر شما جراح ارشد بهترین بیمارستان ایران هم باشید و بخواهید در هلند کار کنید باید از دوره پزشک عمومی دوباره شروع کنید۰
هلندیها فقط مدرک خودشان را قبول دارند و بس۰۰۰۰
حسابداری که زبان هلندی اش خوب نیست هیچ جا استخدام نمیشود۰ سابقه کار شما در ایران و حتی مدارک دکترا و فوق لیسانستان ممکن است که در اینجا برای کار یا برای ادامه تحصیل با یک سطح پایینتر ارزشیابی شود ولی کارفرما ترجیح میدهد یک حسابدار با مدرک صادرهه از هلند که زبان هلندی بلد باشد را به استخدام در آورد۰
در یک کلام حسابداری که هلندی بلد نیست اینجا استخدام نمیشود۰
شرط تسلط به زبان هلندی یکی از فاکتورهای اساسی در کار کردن است۰
البته بعضی از افراد برای مدت کم با ویزای کار برای کارهای کارگری ساختمان و بندر , روفو گری فرش یا کار در خانه های سالمندان به صورت کارمزدی بدون دانش زبان و با کارمزد پایین در اینجا مشغول به کارند ولی این کارها موقتی است و بعد از اتمام مدت ویزای کار باید سریع هلند را ترک کنند و یا تمدید قرارداد کاری داشته باشند۰
خلاصه اینکه هلندیها حسابگرند نه مهربان. اگر به خدمات شما نیاز داشته باشند هر خوش رقصی میکنند که برایشان کار کنید و اگر نیازی به شما نداشته باشند بلافاصله میخواهند از شرتان خلاص شوند۰
برای همین هیچ وقت به قول قدیمیها فن کوزه گری کارتان را به کسی یاد ندهید۰
زیرا همین کارفرماها افراد جوانتر از شما که هلندی هستند را به عنوان کارورز در زیر دست شما قرار میدهند تا شما به آنها کار یاد دهید. اگر ساده باشی و همه کارها را به او یاد بدهی ناگهان بعد از فارغ التحصیلی اش سر و کله اش آنجا پیدا میشود و با حقوق و مزایای کمتر از شما جای شما را میگیرد۰
دنیای هلند دنیای سرمایه داری است۰ جنگلی که اگر میخواهی در آن زنده بمانی باید با هوش و ذکاوت و فرا از تعارفات و بدون ترحم در آن گام برداری۰

بهرحال امیدوارم دوستان عزیزی که این سوالات را از من داشتند جواب قانع کننده ای گرفته باشند۰ و در آخر باز تکرار میکنم که بهتر است همه چیز را خودتان تجربه کنید."


+ نوشته شده در  2011/1/14ساعت 11:36  توسط ناهید  | 

سلام.

لابد میگید پس اسپانیا چی شد. آخه اون قصه اش مفصله و باید یه بار با حوصله براتون تعریف کنم. یه دلیلش هم این بود که گفتم شاید زینب وبلاگشو راه بندازه و خودش تعریف کنه. الان می خوام عکس هایی که یکشنبه پیش از مرکز شهر انداختم را بذارم. تا قبل از این فقط برای رفت و برگشت به فرودگاه و رفتن به جنوب آمستردام برای کارهای اقامت، به مرکز رفته بودم. اون هم با ترام و خیابان ها را فقط در حال گذر دیده بودم. مثلا شب کریسمس که داشتم به فرودگاه می رفتم دیدم که چقدر چهره شهر در آنجا فرق کرده، خیابان های باریک در نیمه شب شلوغ بودند، کلی چراغونی، انگار داشتیم از یه دنیای دیگه رد می شدیم. این بار بعد حدود 2 ماه خلاصه دو ساعتی خیابان های اطراف ایستگاه مرکزی را گشتم. مغازه های اونجا بر خلاف سایر قسمت ها 1 شنبه ها هم بازند و حالا هم که فصل حراجه و مردم آمده بودند خرید. نشد عکس خوبی از معماری ساختمان های مرکز شهر بگیرم که خیلی متفاوته. اما از رودخونه و کانال ها عکس گرفتم.

پارکینگ دوچرخه ایستگاه مرکزی شهر

ادامه پارکینگ دوچرخه

رودخونه

بدون شرح

فقط شما هیکل ها را مقایسه کنید

خونه قایقی

این هم یه کانال، به نظر شما شبیه ونیز نیست؟ اون هم دستکش منه که انگشتش سوراخه!

+ نوشته شده در  2011/1/13ساعت 12:50  توسط ناهید  | 

سلام.

چند روزه که هر شب بارون میاد. اما از دیشب ساعت 7 که از دانشگاه در اومدم تا الان که نزدیک 10 صبحه خدا شلنگو از بالا سر ما رد نکرده. تو پیش بینی هوا نوشته که تا 4 روز آینده کماکان بارون میاد. باید به فکر چاره باشم و بیهوده منتظر نمونم. به هر حال بارون چاره داره اما سرمای شدید چاره نداره. جالبه که تو گوگل به این بارون میگه سبک، در حالیکه صداش هم منو از بیرون رفتن میترسونه. خدا فرزانه را خیر بده که پانچویی که بهم داد منو از سرما و باد و باران محافظت میکنه. اما مشکل 2 تاست. یکی عینکم که شیشه پاک کن نداره و دومی پاهام که خیس خیس میشه و هنوز پوشش ضد آب براشون ندارم. اگه بتونم برای پاهام چیزی پیدا کنم با دوچرخه به جنگ بارون میرم. حالا توفیق اجباری شد که بیام و چند تا عکس بگذارم. یک سری عکس های 1 ژانویه که با ماریکِ از پارک و رودخونه نزدیک خونه گرفتیم. البته هوا داشت تاریک میشد و خدا بخواد بعدا عکس های رویایی از اونجا میگیرم.

ماریکِ

من و رودخانه کشف شده

+ نوشته شده در  2011/1/13ساعت 12:31  توسط ناهید  | 

به نام پروردگار زیبایی ها

سلام به همه. دیدید برگشتم ... ههههه!

امشب رفتم کافه مضراب دیدم بسته است، تازه فهمیدم که برنامه فردا شبو با امشب اشتباه گرفتم. جالب اینجاست که به نرگس و ماریکِ و هم گروهی دانشکده گفتم که اگر دوست دارید بیایید. خدا را شکر هیچ کدامشون امشب نمیتونستن بیان. خدا میگه چه بسا که فکر میکنید شری در کاری هست و در واقع خیری توش نهفته هست.

دیشب که از دانشگاه برگشتم، ماریکِ ازم پرسید که میدونی هواپیما تو ایران سقوط کرده؟ منم متعجب که هرچند خبر برای مسئولین ایران مهم نیست و به قول وزیر راه خوشبختانه تعداد زیادی جان نباخته اند، اما برای مردم دنیا مهم محسوب میشه. خلاصه من هم جواب دادم که من عادت ندارم اخبارو چک کنم اما هر وقت این کارو می کنم یا جایی بمب منفجر شده یا هواپیما سقوط کرده یا اتوبوس تصادف کرده و کلی ها مردند یا قیمت ها کلی بالا رفته یا جنگل آتش گرفته یا هوا آلوده هست و یا ...

بعدش فکر کردم که شاید این از اقبال بد من نیست بلکه این اوضاع هر روزه ایران هست، و بعد دوباره تصمیم گرفتم فکر نکنم چون راه به جایی نمی برد.

به قول فاطمه اومدم دوباره تبلیغات کنم که به زودی راجع به سفرم به اسپانیا می نویسم. روزی که برگشتم 1 ژانویه، هوا خوب و آفتابی بود. ماریکِ گفت که اولین روزی هست که برفها دیگه کامل آب شدند. با هم رفتیم قدم زدیم با فاصله نیم ساعت یا کمتر پیاده روی از خونه یه پارک خیلی خیلی قشنگ کشف کردیم. کلبه جنگلی وسط چمن ها، قایق پارک شده، اردک ها و مرغای دریایی تو دریاچه، و خلاصه رسیدیم به رودخونه که یه کشتی داشت از توش رد میشد. خیلی ذوق کردم. تو اون جاده وسط چمن ها و مراتع، دویدن و دوچرخه سواری خیلی کیف میده. چند نفر هم دیدم که داشتند می دویدند. بعد فهمیدم که اون طرف رودخونه به دانشگاه نزدیکه. عکس ها را به زودی میذارم.

فرداش یکشنبه بود. صبح یه ایمیل داشتم از یکی از زوج های ایرانی که دعوت کرده بودند برای شام به همراه غذا به خونشون بریم. با سارا قرار گذاشتم. جاتون خالی کلی غذاهای مختلف بود. 10-12 نفری می شدیم.  پانتومیم بازی کردیم و یه بازی دیگه به این شرح:

هرکسی اسم یه شخصیت واقعی یا خیالی (مثل شخصیت های داستانی، کارتون، فیلم) را رو یه کاغذ کوچک می نویسه و رو پیشانی نفر کناری خود در جهت عقربه ساعت می چسبونه. هر کسی می تونه شخصیت بقیه را ببینه اما حس جالبیه که مال خودتو نمیدونی. همه میان نزدیک پیشونیتو می خونند بعد یکی می خنده یکی اخم می کنه اما شما نمی دونید چی نوشته. بعد بازی از یک نفر شروع میشه. راجع به شخصیت رو پیشونیش سئوال می پرسه طوری که جوابش بله/خیر باشه. تا زمانی که جوای بله دریافت کنه می تونه سئوال بپرسه. به محض دریافت جواب خیر، نوبت نفر کناری میشه. هرکس بتونه زودتر شخصیت خودشو حدس بزنه اول میشه.

+ نوشته شده در  2011/1/12ساعت 1:57  توسط ناهید  | 

سلام به همه

تعطیلات از پس فردا شروع میشه. تصمیم داشتم بمونم و هر روز برم یه جای آمستردامو ببینم. اما امروز دیدم نمی تونم. دانشکده سوت و کور بود. استادم ایمیل زد که داره میره سفر. بچه های گروه هم یا رفتند شهراشون یا این که سرشون خیلی شلوغه و مرتب مهمونی دعوت هستند. احساس خیلی بدیه که هیچ کس را نداشته باشی. دیدم اگه بمونم هیج کار مثبتی نمی کنم. روز اول تعطیلات هم از غصه دق می کنم. از طرف دیگه هم فکر کردم که دوستان تو اسپانیا 2 ماه دیگه بیشتر نیستند و ممکنه دیگه فرصت پیش نیاد برم پیششون. خلاصه بلیطو گرفتم و خدا بخواد 8 روزی مهمون بچه ها هستم. شاید بتونیم بریم جشن مردمو ببینیم.

مهمتر این که هوا اونجا خیلی گرمتر از اینجاست. شاید درد ستون فقراتم هم کم بشه، بس که از سرما خودمو مچاله کردم. هرچند اونا هم از سرمای خونشون شکایت دارند، اما فکر نمی کنم به اینجا برسه.

اگه اونجا به اینترنت دسترسی داشتم و مطلب خاصی بود، حتما براتون می نویسم.


+ نوشته شده در  2010/12/24ساعت 1:40  توسط ناهید  | 

سلام به همه دوستان حتی اونا که مدتیه وبلاگ هاشونو تعطیل کردند.
یه ایمیل از زهرا داشتم یه خاطره به ذهنم اومد. زهرا ارشد رفت دانشگاه شریف. خوابگاه اونجا خیلی سخت گیر بودند. اگر شب می خواستی دیر برگردی یا جای دیگه بمونی باید تو دفتر مسئول خوابگاه یادداشت می کردی و شماره تلفن و نسبت کسی را که می خواستید برید پیشش را می نوشتید. اونا هم رأس ساعت 8 شروع می کردند به زنگ زدن تا مطمئن بشن شما رسیدید. خلاصه یکی از دفعات که زهرا خانوم قرار بود بیاد شب پیش ما بمونه، شماره خوابگاه و نام ما را داده بود. ساعت 8 شد و زهرا هنوز نیامده بود. از خوابگاه شریف زنگ زدند. من هم دروغ اول را گفتم که بله رسیده. فکر بعدش را نکرده بودم که به حرف من اکتفا نمی کنند و می خواهند با خودش صحبت کنند. پس دروغ دوم را هم گفتم که دارد نماز می خواند، دیرتر تماس بگیرید. سکوت آن طرف گوشی حاکی از عدم اطمینان طرف مقابل بود؛ خصوصا که در گفتن دروغ هم وارد نبودم. خلاصه من و نازنین با عجله رفتیم طبقه پایین شبنمو پیدا کردیم که بیا بالا ادای زهرا را دربیار. دوباره تماس نگرفتند؛ اما آنقدر از تمرین تقلید صدای زهرا توسط شبنم خندیدیم که نگو.

گفتم شبنم یاد اون روزا افتادم که نازنین از خواب بیدار نمی شد، شبنم میومد با کلی آواز و ... سعی می کرد بیدارش کنه.

یاد اون شبا به خیر که من و نازنین دوتایی می نشستیم تو اتاق آهنگ گوش می دادیم یا رادیو پیام یادم نیست، هرچی بود آرام بخش بود؛ بعد تو اون آرامش خط تمرین می کردیم.

یاد غذاهای نازنین به خیر. نازنین غذای سلفو نمی گرفت و خودش غذا درست می کرد. من اما غذای خوابگاهو می خوردم. بعد که غذای نازنین آماده می شد، اینقدر خوش عطر بود که باز از آن هم می خودم. هنوز که هنوزه عطر و بوی اون برنج تو ذهنمه. هیچ برنجی مثل اون برنج نبوده. نمی دونم نازنین اینا از اون مصرف می کنند یا نه. به نظرم تا یه درجه ای دودی بود.

یکی اون برنج، یکی هم ادویه جادویی که مامان فرزانه فرستاده بود باهاش ماکارونی و سوسیس سیب زمینی درست می کردیم خیلی خیلی خوش عطر بود و اشتها را تحریک می کرد. اما دفعه بعد که مامان فرزانه برام فرستاد، خوب بود اما اون اولی یه چیز دیگه بود. نمی دونم چرا؟

یاد حلوای شیر مامان نیره به خیر. من بعدا دستورشو از اینترنت در آوردم درست کردم اما به نظرم مثل اون نبود. شاید هم اون غذاها یا خوردنی ها مثل حالا بودند اما حس ما فرق داشت. مثل میوه که حالا فرقی نداره اما اون موقع ها با یه لذت دیگه ای می خوردیم.

گفتم حلوا؛ من خاطره با حلوا زیاد دارم. چند بار فقط سر حلوا با فرزانه دعوامون شد. یعنی فرزانه هر بار میومد می گفت به این نسبت یا به این ترتیب موادو بریز. منم بدون دستور و تجربه می خواستم با آزمایش و خطا کار کنم؛ حرف فرزانه را گوش نمی دادم. بعد او قهر می کرد و از حلوا نمی خورد و با من حرف نمی زد. البته فقط تا همان شب.

یه بارم زهرا اومد گفت گشنمه هوس حلوا کردم. گفتم بذار تمرینای کلاس زبانو انجام بدم بعد برم کلاس برگردم برم حموم بعد برات حلوا درست می کنم. زهرا بود یا کس دیگه که گفت تا اون موقع زهرا از گشنگی هلاک شده دیگه مجبوری حلوا بپزی.

+ نوشته شده در  2010/12/19ساعت 15:59  توسط ناهید  | 

سلام

تازه از کافه مضراب برگشتم. ساعت 12 نیمه شبه. قبل ساعت 8 اونجا بودم ولی خوب، برنامه امشب خیلی جالب و طولانی بود. یه نکته خیلی مثبت اینه که بیشتر اوقات مام آش رشته درست می کنه و به اسم سوپ زمستانی معروف مام سرو میشه. چای و سایر نوشیدنیها هم هست. برنامه امشب داستان گویی به زبان انگلیسی بود و دو روز دیگه برنامه مشابه اما به زبان هلندی دارند. ظاهرا مهمان هایی هم دارند که داستان های جنگ جهانی و امثال آن را تعریف خواهند کرد. این بار همه صندلی ها و مبل ها را به صورت حلقه چیده بودند. وسط هم گلیم پهن کرده بودند و تشکچه هایی برای نشستن و یا لم دادن گذاشته بودند. برنامه که شروع شد، حدود بیست نفر بودیم. در زنگ استراحت اول، وقتی به عقب برگشتم دیدم که چند نیم دایره دیگر هم پشت ما نشستند و جمعیت به پنجاه می رسید. هر کسی می توانست داوطلب بشه و داستان بگه. اولین کسی که داوطلب شد یه داستان راجع به بچه فیلی گفت که می خواست از همه فیل ها متمایز باشه. اونقدر داستانو با هیجان تعریف می کرد و از حرکات دست و سر کمک می گرفت که کاملا جذب می شدی و لذت می بردی. بعد به همین ترتیب بقیه یا از خاطرات زندگیشون گفتند یا قصه تعریف کردند. چند نفری هم ساز آورده بودند و نواختند و خواندند. یکی شعری که با سازش می خواند، هم ریتم و هم مضمون جالب و خنده داری داشت و کلی همه را شاد کرد.

دو سکانس به این صورت بود. و سکانس آخر، اجرای موسیقی بود. اول یکی آمد با گیتار، برنامه به سه زبان هلندی، انگلیسی و روسی اجرا کرد. بعد یه مهمان ایرانی اومد با گیتار یه آهنگ فارسی خوند. سهند موسس گروه، تار نواخت و حتی یکی ترکی خوند و سهند با ضرب همراهیش کرد. خیلی خیلی جالب بود. جای همگی خالی.

خوشحال شدم وقتی فهمیدم این برنامه در سومین جمعه هر ماه برگزار میشه (از شش سال پیش) و این که چطوری پیش بره قابل پیش بینی نیست و به ابتکار شرکت کننده ها ربط داره.

داشتم فکر می کردم که چه خوب میشه تو ایران هم با دوستان ماهی حداقل یک بار این برنامه را داشته باشیم. می تونیم مثل این جا آش بپزیم و یا مثل مهمونی های دوستانه خودمون اسنک های دیگه درست کنیم. اولا توفیق اجباری میشه برای دیدن هم و دید و بازدید؛ دوم وقت نداریم بحث کاری کنیم و به جای لذت از مهمونی، به دغدغه هامون اضافه کنیم؛ سوم و مهمتر این که زبانمون تقویت میشه. مجبور می شیم از قبل تمرین کنیم. چهارم هنر داستان گوییمون تقویت میشه. پنجم وقتی برای غیبت کردن نمی مونه. ششم قاقولی خوشمزه می خوریم.

و هفتم برای دوستان عزیزی که در غربت هستند و فکر می کنند نمی توانند دوست و هم صحبت پیدا کنند، بسم الله. هم خودتونو از تنهایی نجات بدین و هم با شاد کردن خودتون و بقیه، یه ثوابی ببرید. بهترین بهانه برای جمع شدن افراد با عقاید و ملیت های مختلف. حسی که امشب داشتم منو یاد شب یلدا تو خونه مادربزرگم مینداخت. یک محیط گرم و سالم از افرادی که ممکنه چیز خاصی راجع بهشون ندونی اما از بودن در کنارشان لذت می بری. 

ماه دیگه اگه قسمت بود و باز هم به برنامه داستان گویی رفتم سعی می کنم عکس بگیرم. شاد باشید.

+ نوشته شده در  2010/12/18ساعت 3:14  توسط ناهید  | 

سلام به همه.

باز هم برف. از دیروز غروب شروع شد و تا امروز عصر می آمد. ارتفاع برف تو بعضی جاهای دست نخورده 15 سانتی متر یا بیشتر بود. خداوند نعمت های این قوم را افزون کند. گوارای وجودشان باد. اینان کسانی هستند که قدر نعمت ها را می دانند و با بی برنامگی و بی مدیریتی و پارتی بازی و کلک و دزدی و دغل و غیره و غیره نعمت ها را هدر نمی دهند و به بهترین نحو آن ها را تقسیم کرده و استفاده می کنند. چه بسا که خیری هم از آن ها به ما می رسد و می توانیم چند ماهی زندگی آرام و بی دغدغه را تجربه کنیم.

چرا غصه بخورم که قیمت ها در ایران بالاتر از این جاست و درآمدها بسیار پایین تر؟ چرا غصه بخورم که مردم ما باید از صبح تا شب برای یک لقمه نان آمیخته با انواع دغل و دزدی جان بکنند و این جا تعداد ساعات کاری مردم خیلی کمتر است و کسی تعطیلات آخر هفته را کار نمی کند و مهمتر این که نان حلال به خانه می برند؟ چرا باید غصه بخورم که خستگی روحی و جسمی حاصل از دو روز به دانشگاه رفتن در تهران بیشتر از پنج روز کاری در اینجاست؟ تازه فهمیدم که چرا این جا شعار تساوی مرد و زن در کار کردن داده می شود. چون تعریف کار در این جا خیلی با ایران فرق دارد. 

به قول همسر محترم، چرا باید به حال مردم غصه بخورم در حالی که خودشان راضی هستند. در حالی که حق و حقوقشان را نمی فهمند. و آنان که می فهمند، طبق سنت الهی ناچارند به همراه شدن در سرنوشت. چرا که با این پس زمینه فاسد، یا در آن ها حل می شوی و یا اگر بخواهی مقاومت کنی آن قدر خسته می شوی که طعم لذتی که ممکن است با فراموشی و بی خیالی گاهی احساس کنی را هم دیگر نمی چشی.

خدا را شکر که این امکان برایم فراهم شد تا لا اقل چند ماه از زندگیم را سالم و درست زندگی کنم.

+ نوشته شده در  2010/12/17ساعت 20:56  توسط ناهید  | 

در محرّم، مردمان خود را دگرگون می کنند

از زمین آه و فغان را زیب گردون می کنند

گاه عریان گشته با زنجیر میکوبند پشت

گه کفن پوشیده ،‌ فرق خویش پرخون می کنند

گه به یاد تشنه کامان زمین کربلا

جویبار دیده را از گریه جیحون می کنند

وز دروغ کهنه ی « یا لیتنا کنّا معک»

شاه دین را کوک و زینب را جگرخون می کنند 

خادم شمر کنونی گشته، وانگه ناله ها

با دو صد لعنت ز دست شمر ملعون می کنند

بر “یزید” زنده میگویند هر دم، صد مجیز

پس شماتت بر یزید مرده ی دون می کنند

پیش ایشان صد عبیدالله سر پا، وین گروه

ناله از دست “عبیدالله مدفون” می کنند

حق گواه است، ار محمد زنده گردد ورعلی

هر دو را تسلیم نوّاب همایون می کنند

آید از دروازه ی شمران اگر روزی حسین

شامش از دروازه ی دولاب بیرون می کنند

حضرت عباس اگر آید پی یک جرعه آب،

مشک او را در دم دروازه وارون می کنند

گر علی اصغر بیاید بر در دکانشان

درد و پول آن طفل را یک پول مغبون می کنند

ور علی اکبر بخواهد یاری از این کوفیان

روز پنهان گشته، شب بر وی شبیخون می کنند

لیک اگر زین ناکسان خانم بخواهد ابن سعد

خانم ار پیدا نشد، دعوت ز خاتون میکنند

گر یزید مقتدر پا بر سر ایشان نهد

خاک پایش را به آب دیده معجون می کنند

سندی شاهک بر زهادشان پیغمبر است

هی نشسته لعن بر هارون و مامون میکنند

خود اسیرانند در بند جفای ظالمان

بر اسیران عرب این نوحه ها چون می کنند؟

تا خرند این قوم، رندان خرسواری می کنند

وین خران در زیر ایشان آه و زاری می کنند 

 

ملک الشعرا بهار

+ نوشته شده در  2010/12/15ساعت 14:46  توسط ناهید  | 

سلام.

یه روزی فرزانه گفت بیا خاطرات خوابگاهو بنویسیم شاید بعدا کتاب شد. اما تنبلی کردیم. گفتم حالا که یادشون می کنم لا اقل بعضی ها رو بنویسم. وبلاگ اکرم و نسیم رو می خوندم دیدم از قضا نسیم هم یاد گذشته ها افتاده و خاطرات قشنگی که با دوستان داشته.

چند وقته دلم می خواد صبح ها برم پارک روبروی خونه ورزش. اصلا قبل آمدن همچین برنامه ای داشتم. اما تا حالا 3 بار بیشتر نرفتم. اون هم نه صبح زود. دلیلش فقط تنبلی هست. یادتونه یه مدت چند نفری می رفتیم پارک لاله؟ مهدیه، سمیه، فاطمه، فرزانه، من؛ تو تاریکی قبل طلوع تو اون سرمای زمستون همه با کلاه های نمدی که اون موقع رایج شده بود؛ مثل نمکی ها. صبح ها به هم می سپردیم که همدیگه رو بیدار کنیم. بعد چند طبقه می رفتی پایین تا مثلا فاطمه را بیدار کنی.

یه موقع هایی هم خیلی با اراده بودم، تنها می رفتم. به شیشه نگهبان می زدیم تا در خوابگاهو باز کنه بریم بیرون. موقع برگشت هم از نونوایی سنگکی میدان فلسطین نون می خریدیم.

یه زمانی با فرزانه می رفتیم. بعد می آمدیم نیره را بیدار می کردیم چای و نون سنگک و پنیر و گوجه و خیار و پرتقال و شیر و ...

یه شب نیره گفت که فردا صبح من هم با شما میام. صبح بعد نماز صبح منکر همه چیز شد و هزار دلیل آورد. یادش به خیر که با زور بیچاره را شکنجه وار بردیم. نیره سابقش خراب بود. یه روز صبح صداش کردم که مگه کلاس نداری؟ دیرت میشه پاشو. نمی دونم چطوری تو خواب همچین داستانی به ذهنش رسید که به خاطر امتحانات میان ترم کلاس تعطیله.

پارک لاله یادت به خیر. اون بهاری که هر روز عصر تنها پیاده می رفتم پارک و از درختان با سبز روشن و چهچهه پرندگان از خود بی خود می شدم. منظره بلوار کشاورز را خیلی دوست داشتم. مثل راهروی بهشت بود.

بعدها باز هم به پارک لاله رفتم. ولی هیچ وقت اون حسا رو نداشتم. این جا هم پارک قشنگه و سرسبز اما من اونطوری از ته دل با تمام وجود لذت نمی برم. طوری که لبریز بشه و ندونی چکار کنی چون حس می کنی دیگه گنجایش نداری.

یه موقعی هم می رفتیم پارک ایرانشهر. یه زمانی هم با سرویس دانشگاه می رفتیم پارک طالقانی و می دویدیم. دو بار در هفته. هر بار که میرفتیم مدت بیشتری می تونستیم بدویم.

کلا من و فرزانه بازیگوش بودیم چون به هر حال آذری بودیم و هر جایی سرک می کشیدیم؛ اما نیره نگران می شد و نصیحتمون می کرد.



+ نوشته شده در  2010/12/12ساعت 14:38  توسط ناهید  | 

به نام خداوند دوستی ها

سلام. این روزا دلم یه کم گرفته. آخه کلی گشتم برنامه ماه محرم تو آمستردام پیدا نکردم. دیشب فیلم روز واقعه را دوباره دیدم. عادت دارم سالی یک بار ببینم ولی باز هم دلم می خواد.

این جا که هستم خیلی یاد خوابگاه می افتم. دقیقا نمی دونم چرا. یه دلیلش شاید اینه که معماری خونه شبیه خوابگاهه. خونه بدون هال با راهروی باریک، چند تا هم خونه ای، اتاق ساده با تخت در بالای اتاق، موکت آبی کف اتاق و خلاصه پرده اتاق. مخصوصا این اتاق منو یاد اتاقم تو انصار میندازه با این تفاوت که تختش بالاست و اتاق یه هوا بزرگتره و دیگه این که تنها هستم؛ و اینو اصلا دوست ندارم.

دلیل دیگه شاید این باشه که بعد از به قولی سر و سامان گرفتن، شبیه این می مونه که دوباره برگشتم به مجردی؛ حرکت بین فازهای مختلف زندگی.

دلیل دیگر هم شاید این باشه که مدت ها بود دیگه اون شور و حال سابقو نداشتم. دلیلشو نمیدونم. دلم می خواد بدونم بقیه دوستان هم همین حسو دارن. یه جور دلمردگی. و در کل لحظه های ناب دوران خوابگاه بیشتر خودنمایی می کنند.

شاید فرصتی باشه برای خودسازی. چرا که اعتقاد دارم تقصیر هیچ کسی نیست و فقط خود آدم باید اراده کنه و به زندگیش شور و نشاط ببخشه.

اون روزا را خیلی دوست دارم. 2 یا 3 نفر تو یه وجب اتاق. زندگی ساده، بی دغدغه. به نظرتون جالب نیست که وقتی برمی گردم به گذشته ها به دنبال زیباترین لحظه ها، یکی که خیلی خودنمایی می کنه اون روزایی هست که شبا با آزرم چایی و شیرینی کشمشی (به قول سمیه، شیرینی مرده ای) می خوردیم و وقتی سمیه نبود، رادیو پیام روشن می کردیم.

یا اون شبایی که با فرزانه و نیره شبا چایی می خوردیم و فال حافظ می گرفتیم. آخراش پیشرفته شده بودیم و با سی دی نیره فال می گرفتیم.

یا اون روزایی که با نازنین یه عالمه سالاد درست می کردیم و همشو تا ته می خوردیم و ته لیمو ترش ها هم صورتامونو منور می کردند. 

دیگه هیچ وقت از یه چای یا سالاد اونطوری لذت نبردم. یاد رباب با اون زیرانداز و رادیو و کتاب رمان و کتری چای به خیر. یاد نوار همایون شجریان به خیر که از رباب گرفتیم و یک ماه دستمون بود و تو اون روزای بهار که آفتاب میومد تو اتاق با شاخه های چنار که احساس می کردی میتونی از پنجره بپری روشون با صدای آواز گنجشک ها و صدای جریان آب؛ نوار را میذاشتیم و اصلا از تکرار خسته نمی شدیم.

روزهای خوابگاه برای من پر است از لحظه های قشنگ، حس های ناب، جوانی، تجربه، شور، ...

دلم می خواد بدونم شما هم همینطور هستید؟

یادمه نیره که گفتی دیگه اندازه زمان خوابگاه میوه نمی خوری؟ من هم همینطور. دیگه هیچ وقت یه سیبو با اون لذت نخوردم. اون روزا یه لیوان آبو هم با لذت می خوردیم. ما اینارو از فرزانه یاد گرفتیم. فرزانه جان، دلم می خواد بدونم که هنوزم آبو با همون لذت می خوری؟ اون موقعا قدر نعمت های خدا را خیلی می دونستیم. با اون لذت بردن ها، در واقع خدا را با تمام وجود شاکر بودیم. ارزش بودن را بیشتر می دانستیم.

شاید دلیلش اینه که هنوز به زشتی های اطرافمون آگاه نبودیم یا شاید هم جدیشون نمی گرفتیم. شاید چون خودمون درگیرشون نشده بودیم و فقط شنیده بودیم. همیشه دانستن سخت تر از ندانستن هست. نمونه اش ناله های علی در چاه هست. 

به مرور که بزرگ شدیم یاد نگرفتیم ضمن افزایش آگاهی، شور و نشاطمون رو هم حفظ کنیم. ما یاد گرفته بودیم مشکلاتو خیلی جدی نگیریم. اما چی شد که الان با این که اینو می دونیم، مثل یه باور نیست؟ چرا رفتارمان چیز دیگری را نشان می ده؟


+ نوشته شده در  2010/12/12ساعت 14:10  توسط ناهید  | 

به نام خداوند دوستی ها

سلام. امروز هوا خیلی خوب بود. آفتاب در اومده بود، دمای هوا مثبت بود و خلاصه برفا داشت آب می شد. همخونه ایم ماریکِ ازم پرسید که میای بریم پارک قدم بزنیم؟ منم دیدم فرصتی بهتر از این برای دوستی بیشتر نیست. قبول کردم و خلاصه از آفتاب کلی استفاده بردم. برفای در حال آب شدن که مردم هم روشون راه رفته باشند رو تصور کنید. توی کفشای دوتامون خیس خیس شد. اینجا هم کنار خیابون آب جمع شده بود و ماشین که رد می شد شلپ. یاد حرف فرزانه افتاده بودم که می گفت اونجا برف بیاد مثل ایران نیست که جایی آب جمع بشه. ماریکِ گفت که میخواد بره موزه نزدیک خونه. جالبه موزه در چند قدمی بود و من نمی دونستم. فرصتو مغتنم شمردم و برای افزایش دوستی و در ضمن گوش دادن به نصیحت فرزانه باهاش رفتم. راستش من خیلی به موزه علاقه ندارم. فکر می کردم حالا یک سری تابلو یا شی گذاشتند و یه توضیح خیلی کوچولو راجع به هر کدام. اما اگه میدونستم که موزه های اینجا با ایران خیلی فرق دارند و این همه امکانات دارند از صبح می رفتم که بتونم تا ساعت 5 که بسته می شد، همشو خوب ببینم. نمایش فعلی موزه راجع به عقاید و باورها و سنت های قدیمی مردم در کشورها و قبایل مختلف بود. موضوع اولین طبقه راجع به رنگ قرمز و نمادها و کاربردهای مختلف اون بود. حدود 250 ویترین که شامل مجسمه، نقاشی، اشیای قدیمی، لباس های قدیمی و غیره بود. نورپردازی قرمز بود. مبل ها و خلاصه تزیینات طبقه همه قرمز بود. موضوع این بود که رنگ قرمز نماد زندگی، شجاعت، عشق، حیات، حفاظت و خیلی چیزهای دیگه هست. این که قالی ها، لباس عروس، بخش هایی از مجسمه خدایان، لباس های جشن ها و مراسم قبایل، حتی دعاهای روی یک کفن در کربلا و نیز پرچم مسلمانان در اوایل اسلام در فتح برخی کشورها، همه و همه قرمز هستند. اول مسیر، کتابچه هایی بودند که طبق شماره، شی مذکور و نیز کاربرد رنگ قرمز و چرایی آن را توضیح می داد.

جالب بود. من هیچ وقت از این منظر به رنگ ها فکر نکرده بودم.

ماریکِ از خیر طبقه دوم و سوم گذشت و گفت بعدا دوباره برای دیدن آن ها میاد. من اما سرسری به اونجاها هم سری زدم. این دو طبق بخش بخش بودند. راجع به سنت ها و مراسم و عقاید اندونزی، هند، بعضی کشورهای آفریقا، امریکای لاتین و ... بود. خوبی موزه این بود که اصلا یکنواخت و خسته کننده نبود. مثلا در قسمت هند، مجسمه های خدایان مختلف که کنار هم تو یک ویترین بود، جلو روی شما یک صفحه لمسی بود. حق انتخاب زبان هلندی یا انگلیسی را داشتید. هدفون را میگذاشتید و رو شماره مجسمه کلیک می کردید. مجسمه خدای مربوطه روشن می شد و راجع به اون با انگلیسی خیلی روان براتون توضیح می داد. بعضی جاها می نشستی و با صفحه لمسی برنامه را که انتخاب می کردی علاوه بر روشن شدن مجسمه های بزرگ، فیلم هایی از آداب و رسوم مربوطه در صفحات نمایش بزرگ که در جاهای مختلف موزه نصب بود برایتان نمایش می داد. کلی برای تقویت زبان مفید بود. حیف که ظهر آمده بودیم و فقط تونستم تعداد کمی از فیلم ها را ببینم. خلاصه انواع و اقسام دستگاه ها و برنامه ها در جای جای موزه به چشم می خورد. بعضی ها حالت بازی داشتند. یکی از دالان هایی که وارد شدم، ابزار موسیقی هندی را به نمایش گذاشته بود. نشستم و فیلمی را انتخاب کردم. راجع به یکی از ابزار و کاربردش در انواع موسیقی از سنتی تا آوازهای عشقی امروزی در هند بود. بعد شروع شد یه پسر هندی که در ضمن آواز توی دشت و رود و صخره ها دنبال یه دختری بود که  مرتب ناپدید می شد. دیگه داشت به شو تبدیل می شد. دو نفر دیگه هم وارد دالان شدند. خیلی خجالت کشیدم. گفتم الان فکر می کنند اومده برای خودش شو هندی گذاشته نگاه می کنه.

هدف این بود که بگم چقدر تنوع داشت. فرضا یه جایی یه پارچه بزرگ بود که ماجراهای کربلا و عاشورا روش نقاشی شده بود. نشستم و گزینه توضیح را فشار دادم. هشت دقیقه راجع به ماجرای امام حسین و یارانش توضیح داد. فکر می کردم بد بگه اما ماجرا رو حدودا خوب شرح داد. علی اکبر، علی اصغر، عبدالله، سکینه و خلاصه از خیلی ها گفت. طوری که فکر کردم کسی که توضیحاتو داده احتمالا شیعه بوده.

امروز روز خوبی بود. از این به بعد سعی می کنم موزه های دیگه رو هم ببینم. خصوصا طبق سفارش فرزانه که می گفت بهترین کاریه که می تونی تو روزهای سرد بکنی. توی موزه واقعا گرم بود. از بهترین راه های تقویت زبان هم هست.

شب به ماریکِ پیشنهاد دادم بعضی از برنامه های کافه مضرابو با هم بریم. اونم ابراز علاقه کرد. بعدا بیشتر راجع به کافه مضراب براتون می گم. فقط بگم یه گروه هست که موسسانش ایرانی بودند اما الان کسایی که عضوش هستند از ملیت های مختلفند. محلش هم خیابان کنار ماست. هفته پیش در راه بازگشت از دانشگاه به پیشنهاد نرگس به اونجا رفتیم. یه سری غذاهای گیاهی از کشورهای مختلف بود، چای و بعد یه مستند به انگلیسی راجع به یه دختر رومانیایی که در هلند زندگی می کرد و شغلش تمیز کردن خونه های مردم بود. قبلش هم یکی از افراد راجع به تجربه گروه موسیقیشون در سفر به رومانی و فرهنگ جالب مردم اونجا 20 دقیقه ای حرف زد و همه کلی خندیدیم. اونجا با یه دختر هلندی هم سن و سالای خودمون آشنا شدم که می گفت به ایران آمده و با دوچرخه تهران و کرج و همدان و اصفهان و نطنز و کاشانو گشته. می گفت شبها یا خونه مردم می خوابیده یا مسافرخونه. می گفت ایران بزرگه باید بیام و بقیه شهرهاش رو هم ببینم. حالا اگه بیشتر در برنامه های کافه شرکت کردم و اونو بیشتر شناختم راجع بهش می نویسم.

راستی شب آش رشته پختم. جای همتون خالی. برگشتم خدا بخواد دعوتتون می کنم تا با هم بپزیم.


+ نوشته شده در  2010/12/5ساعت 23:52  توسط ناهید  | 

بنام آن خدایی که انسان را آفرید و با فرستادن پیامبرانش، او را از فراموشی بر حذر داشت.

سلام به همه. مثل این که قرار نیست آخر هفته ها برم دانشگاه. البته خودم هم بازیگوشم و اراده پولادین ندارم. صبح که بیدار شدم همه جا سفید بود و به شدت برف می بارید. قید دانشگاه رفتنو زدم. دلم برای همه تنگ شده بود. یاد روزایی افتادم که برف اومده بود و با دوستان رفته بودیم پارک لاله برف بازی. هوس آش کردم. رشته نداشتم. خواستم آش گندم بپزم که دیدم بدون آب قلم مزه نداره. خلاصه تصمیم گرفتم برم بیرون هم منظره های برفی را تماشا کنم و هم خرید کنم. هوا خوب بود یعنی با شال و کلاه و پالتو دیگه راحت بودی. یه سری هم به پارک زدم تا از دریاچه یخ زده برفی و پرنده هاش عکس بگیرم و هم چهره سفید پوش اونو ببینم.
یه آقایی داشت نون می ریخت. کلی کبوتر هم بیرون دریاچه همین برنامه رو داشتند:


این هم پارک سفید پوش. جای دوستان خالی تنهایی حوصله برف بازی نداشتم.

بعدش هم رفتم خرید. این بار از مارکت هم پایین تر رفتم و بله، مغازه ای بزرگ متعلق به یک کرد عراقی که سارا قبلا تعریفش را کرده بود، پیدا کردم. آبلیموی یک و یک و رشته آش خریدم.

این هم یه عکس از خیابونی که غالبا میرم خرید:


همخونه ایم ماریکِ صبح گفت که داره میره یه موزه را ببینه. شب برگشت. همش تو خونه تنها بودم. در عوض تونستم مثل ایران کلی حبوبات پخته و آب قلم در فریزر ذخیره کنم. یاد خوابگاه افتادم که اگر تنها هم بودی به هر حال می شد کسی را پیدا کنی باهاش چای بخوری. اما هنوز با هیچ کدام از هم خانه ای ها حتی چای هم نخورده ام. یه حریمی دارن که باعث میشه احساس تنهایی کنی.
این هم یه عکس از اتاق کوچک و ساده من:


شب با یکی از دوستان صحبت می کردیم. بحث بر سر این بود که افکارمان، عقایدمان، احساساتمان، همه و همه دچار تحول می شوند. البته من هنوز چنین چیزی را احساس نکردم. اما مثل این که تو بعضی محیط ها این اتفاق به شدت می افتد. البته من خودم طبق تجربیات دیگران، انتظار یک سری نوسانات احساسی را دارم. یکی از اهدافم از وبلاگ نویسی اینه که بنوعی خودم هم این نوساناتو دنبال کنم و ببینم چه شکلی داره. مثلا هنوز گرمم، خیلی به مشکل نخوردم، چه دیدی نسبت به زندگی تو غربت دارم؛ ماه بعد چی میشه؛ ماه بعدش چطور؛... اما به نظرم اومد که خوب بود یه همچین کاری در مورد عقیده ها، باورها و افکار هم انجام می شد. با دوستم 1 ساعتی حرف زدیم. هرچند دلم می خواست بصورت کنفرانسی و چند نفره بحث می کردیم. دلم می خواست تو وبلاگم از اون مسائل هم می نوشتم و دوستان نظر می دادند. اما خوب باید یه روزی برگردم و ممکنه مشکل ساز بشه. فقط بگم هنوز به سئوال یا شک اساسی نرسیدم. مسائلی که ممکنه برام سئوال باشند، از ایران هم مطرح بودند. بعضی هاشو حل کرده بودم در نتیجه اینجا سر دوراهی قرار نگرفتم. بقیه هم هنوز خیلی مهم و حیاتی نیستند. اما از آینده خبر ندارم و شاید سئوالات مهمی برام پیش بیاد که اگه این طور بشه از خدا می خوام کمکم کنه جواب ها را به همراه باور و ایمان به دست بیارم تا هر روز دوباره از نو به اونها بر نگردم.
+ نوشته شده در  2010/12/5ساعت 3:2  توسط ناهید  | 

به نام پروردگار هستی

خدا را شکر، بعد از آن روز وحشتناک هوا 2، 3 درجه گرمتر شد و مهمتر این که دیگر باد به آن شدت نمی وزد. به هر حال فردای آن روز، علاوه بر 3 جفت دستکش، از 2 کلاه روی هم و 2 شال گردن استفاده کردم که کمک بزرگی بود و مشکل گوش و صورت هم کاملا حل شد. هرچند که عینکم شیشه پاک کن ندارد و برای رفع مه حاصله مجبورم هر از گاهی شالها را پایین بکشم. خودم از دیدن خودم وحشت داشتم چه رسد به سایرین. چند شب پیش که با دوستم نرگس از دانشگاه برمی گشتیم، می گفت باید لباس های امروزت را به خاطر بسپاری و این که کافی بودند یا نه و دفعات بعد در هوای مشابه بر اساس آن لباس بپوشی. بعد از آن سرما داشتم فکر می کردم که چه چیزی را باید به خاطر بسپارم؟ چون که تمام لباس هایی که از ایران آورده بودم روی هم پوشیده بودم و گزینه دیگری نداشتم.

امروز که خدا را شکر هوا باز هم بهتر بود و یک شال و کلاه کفاف داد و در ضمن توانستم چند تا عکس بگیرم.

اول از همه عکسی از خودم که دوستان تقاضا داده بودند:

دوم، یه دوچرخه دیدم با دو تا صندلی بچه، یکی جلو و یکی عقب. قبلا هم با دو صندلی بچه دیده بودم اما هر دو عقب و پشت سر هم بودند:

سوم بیشتر آب یکی از کانال ها یخ زده بود و بعضی از مرغای دریایی و اردک ها روی یخ ها ایستاده بودند:

حالا این که می گم امروز هوا خوب بود، برای خودم هم جالبه. یاد ماه رمضون امسال افتادم. هفته اول به اتفاق همسر، مکه بودیم. می گفتند از واجب هم شلوغ تر شده. شب که می شد اگر می رفتی طواف، حدود 1 ساعت طول می کشید. اگر با سختی خودتو به شعاع های کم می رسوندی، از شلوغی له می شدی، خیلی کند پیش می رفتی، و مرتب عرق می کردی. اگر هم از آخرین شعاع ها که دقیقا تا پله های صحن می رسید، می رفتی هر دور کلی طول می کشید. این بود که ما تصمیم گرفتیم عصرها بریم طواف. بعد نماز عصر هم شلوغ می شد. ما قبل نماز عصر می رفتیم حدود ساعت 3 ظهر و بدین ترتیب می تونستیم 25 دقیقه ای طوافو تمام کنیم. مهدی که یه دستمال داشت مثل دستمال زبل خان، قبل طواف خیسش می کرد میذاشت رو سرش . اما خوب اون هم تا دور سوم خشک می شد. قبل نماز ظهر هم که می رفتیم مسجد، تا از ایستگاه اتوبوس برسیم به داخل مسجد بیچاره می شدیم. توی مسجد هم خصوصا صحن صفا و مروه چون به فضای آزاد راه داشت، پنکه ها اصلا جوابگو نبودند. خلاصه وقتی بر گشتیم ایران، همه از روزه تابستان شکایت داشتند، اما به نظر من خیلی راحت می آمد.

همتون می دونید که من تو ایران هم خیلی سرمایی بودم. داشتم فکر می کردم اگه سرمای اون روز را ندیده بودم، به نظرم الان غیر قابل تحمل بود. اما الان به نظرم هوا خوب میاد. شاید تجربه این زمستان تو آمستردام باعث بشه که بعدا تو ایران کمتر مشکل داشته باشم. تا خدا چه خواهد.

+ نوشته شده در  2010/12/4ساعت 0:10  توسط ناهید  | 

به نام آفریدگار زمستان

سلام به همه. یکی از دوستان لطف کرده بود و نظر خصوصی گذاشته بود که کوفتت بشه که این همه امکانات دور و برات فراهم است و ما که می خواهیم بریم خرید باید یکی را پیدا کنیم که ماشین داشته باشه، بهش رو بندازیم که ما را هم با خودت ببر و خلاصه این که یک سوپر مارکت هم دور و برمان نیست. آخه دوست عزیز، مسلما خدا نعمت هاشو تقسیم کرده. حالا می خوام اون روی زندگی در آمستردام را شرح بدم تا شما فکر نکنید خدای نکرده بی عدالتی در تقسیم نعمت نبوده.

امروز صبح از ساعت 7 بیدار شدم اما تا اراده کنم از تخت بیرون بیام شد 8. یه نکته مثبت و شاید هم منفی اینجا اینه که در این برهه زمان، اذان صبح ساعت 6:30 هست و طلوع خورشید حدود 8:30. ساعت 8 هم به خاطر نماز بسم الله گفتم بیرون اومدم. از بس دیشب زیر دو تا پتو خودمو مچاله کرده بودم و از صدای باد خوابم نبرده بود که تمام تنم درد می کرد.

آخه اینجا به خاطر صرفه جویی در انرژی و قیمت بسیار بالای اون، همه موقع بیرون رفتن از خونه و در ضمن قبل خواب سیستم گرمایی را قطع می کنند. اعتقاد دارند وقتی با پتو گرم میشی، دلیلی نداره انرژی هدر بدی. خلاصه اینم شده معضل برای من که صبح در اون هوای سرد، بیرون آمدن از زیر پتو و وضو گرفتن مثل شکنجه می مونه. آخه میری سیستم گرما را روشن می کنی هنوز یک ربع طول می کشه که فقط خود شوفاژ یه خورده گرم شه. تا گرم شد هم که کم کم باید بری بیرون و قبل رفتن خاموشش کنی. از چند روز قبل، پیش بینی هوا می گفت که چهارشنبه چند درجه سردتر از روزهای قبل هست و من از دیشب اینو با تمام وجود حس کردم. صدای زوزه باد هم که بماند.

خلاصه بعد از صبحانه و آماده شدن قصد رفتن به دانشگاه را کردم. تا قفل های  دوچرخه را باز کنم، دستام یخ زد و دیگه گرم نشد که نشد. 2 تا دستکش یکی نخی و یکی پشمی کلفت رو هم پوشیدم. فایده نداشت. به لطف بارانی و چندین لایه لباس، بدنم احساس سرمای شدید نداشت. اما انگشتان دست و گوش و پیشانی بیچاره ام کرد. طوری که از آمدن به این شهر با تمام وجود پشیمان شدم و فکر کردم که آیا واقعا توانایی دارم این زمستان را به پایان برسانم. تازه دیشب برف جدید نباریده بود و برف و یخ مسیرهای دوچرخه هم در اکثر جاها آب شده بود. دیروز صبح و خصوصا پریشب برای اولین بارها در عمرم رو برف های یخ زده دوچرخه راندم. اولاش می ترسیدم بعضی مسیرها که کاملا یخ بود پیاده می شدم اما بعد که دیدم همه همونطور رو یخ میرن، من هم ترسو کنار گذاشتم هرچند به هر حال باید با احتیاط رفت.

اینم عکس هایی که دیروز صبح از حیاط و خیابونمون گرفتم:

نمی دانم کدام بنده خدایی بود که تو یه سایت نوشته بود دمای هوا تو آمستردام از صفر پایین تر نمیاد. الان چند روزه که پایین تره. حالا دما مهم نیست، باد وحشتناک هست که بیچارت می کنه. تازه می فهمم که چرا موقع برگشت با این که شبه، اصلا اینطور اذیت نمی شم. چون موقع رفت باد در جهت خلاف حرکتم هست. این باد خودشو از روسری و شال و کلاه عبور می داد و از سرما احساس شکنجه بهت دست می داد. بدتر از اون انگشتا بود که هر چی باز و بسته می کردم، ها می کردم، فایده نداشت. من نمی فهمم چطوری بعضی از این خلایق بدون روسری و کلاه و شال میان بیرون. خلاصه آخراش از سرما غدد اشکم هم فعال شد و بطور غیر ارادی اشک سرازیر می شد. یه جاهایی از شدت باد اصلا جلو نمی رفتی، مجبور می شدم پیاده شم و برم. 

وقتی دوچرخه را در پارکینگ دانشگاه قفل کردم به خودم گفتم که دیگه با اتوبوس میرم. سر ناهار دیدم همه دارن از سرمای هوا حرف می زنن. این که از شانس خوب بنده، امسال نسبت به پارسال خیلی زودتر سرد شده. خیلی ها جای دوچرخه با ترن یا اتوبوس اومده بودن. پرسیدم شما با انگشتاتون چه می کنید می گفتند دستکش دست می کنیم، ها می کنیم،... بعد بحث شد که یه وسایلی هستند که تو جیب میذاری با واکنش های شیمیایی گرما تولید می کنه. تو ایران هم بود، تو تبلیغای تلویزیون دیده بودم اما اسمشو نمیدونم. بعد بحث شد که فایده نداره چون باید یه جوری برای توی دستکش می ساختند...

در وبگردی بعد از ظهر فهمیدم در واقع چنین دستکشی هست که توش با باتری گرم میشه و روش هم ضد باد و ضد آبه. اما خوب قیمتش تو آمستردام 180 یورو بود. غروب با علم به این که باد هم جهت با من هست، ضمن این که منتظر ماندن برای اتوبوس و بعد هم طی مسیر از ایستگاه تا خانه سخت تر از با دوچرخه رفتن هست، از تصمیم صبحم منصرف شدم. اما این بار دستکش ها را از داخل سالن پوشیدم تا سرما به خوردشان نرود و در ضمن روی 2 دستکش قبلی، یک جفت دستکش بافتنی دیگر هم پوشیدم. تازه نزدیکی های خانه دستهایم داشت شروع می کرد به بی حس شدن که دیگر رسیدم.

ضمنا بگم با این که در مسیر چند فروشگاه زنجیره ای هست، از سرما ترجیح میدی اصلا مراحل باز کردن و بستن قفل دو چرخه را آن هم با 3 جفت دستکش روی هم تجربه نکنی. بنابراین، دوست عزیز غبطه نخورند.

راستی امروز یکی از دوستان نکته جالبی می گفت. این که دمای هوا امروز صبح 6- درجه سانتی گراد بوده اما احساس سرما (به دلیل باد) 12- درجه بوده. من که دما را نگاه می کردم به احساس سرما توجه نمی کردم اما حالا می فهمم که اونه که واقعیه.

خلاصه، به خاطر سرما نمی تونم عکس بگیرم. شاید آخر هفته تونستم. دوستان دعا کنند که از این سرما جان سالم به در ببرم.

+ نوشته شده در  2010/12/1ساعت 21:59  توسط ناهید  | 

سلام دوباره،

گفته بودم خوبی محلمون اینه که خرید خیلی راحته. هم چند تا مغازه ترک و کرد نزدیکمون هست، هم مارکت که یه چیزی شبیه جمعه بازار خودمونه ولی همه روزه از صبح تا 6 عصر بازه به جز یکشنبه ها. تو مغازه ترک ها، همه جور گوشت حلال خیلی مرتب پیدا میشه. حتی کله، پاچه، جگر، دل و خلاصه هر چی فکرشو کنید. گوشت چرخ کرده گاو بدون چربی، چرخ کرده گاو با چربی، چرخ کرده گوساله، چرخ کرده گوسفند، چرخ کرده مخلوط گاو و گوسفند، گردن مرغ، بازوی مرغ، بال مرغ، ران مرغ، مرغ کامل، فیله مرغ، دل و جگر مرغ، تکه های خرد شده ران گوسفند، خرد شده کتف گوسفند و کلی چیزهای دیگه که من سر در نیاوردم چی هست.

دیروز تو این مغازه، آب لیمو و گلاب هم پیدا کردم. کلی هم از انواع گوشت خریدم. یه چیز جالب و عجیب اینجا اینه که به جز فروشگاه های زنجیره ای آلبرتین (اونا هم یه قسمت گوشت حلال دارند) و تعداد محدودی مغازه، همه مغازه ها فقط تا ساعت 6 عصر بازند. یکشنبه ها هم تعطیلند. من نمی دانم اگر مردم در طول روز سر کار میرن، پس درآمد این مغازه ها از کجاست؟ من هم که تا از دانشگاه بیام خونه، ساعت از 7 میگذره. اگه شنبه هم برم دانشگاه هیچ وقت نمی تونم بعضی خریدها را انجام بدم. این بود که کلی گوشت خریدم که تا چند هفته خیالم راحت باشه. این بار پنیر هم از مارکت خریدم. پودر رختشویی، دستمال کاغذی، نان، جوراب کلفت و خلاصه تا چند وقت خیالم راحته.

حالا فعلا چند تا عکس از مارکت (بازار) نزدیک خونه بذارم . اول از همه یه نمای کلی :

این هم عکس از دو مغازه پنیر فروشی تو مارکت. اون زرد رنگ ها فکر کنم چیزی شبیه لاستیک نازک باشه. بعضیاش هستند که سفیدند و خیلی نازک چسبیده به پنیر که خورده می شوند. پنیر را از مرکز این قرص های بزرگ به صورت مخروطی می برند:



این هم عکس از یکی از باجه های فروش ماهی تازه. ببخشید که از یخ زده هاش عکس گرفتم آخه قسمت بدون یخش کلی مشتری بود، روم نشد برم جلو عکس بگیرم. اونجا هم انواع ماهی بود، هم صدف هم خرچنگ.

این هم یه باجه که ماهی را بصورت آماده می فروشه و کلی طرفدار داره. اولین روزی که رسیدم آمستردام، پروا منو آورد اینجا و یه ظرف ماهی آماده داغ گرفت. شبیه سیب زمینی سرخ کرده هست اما در واقع گوشت چرخ شده ماهی را به اون شکل سرخ می کنند. من تو شهروند هم دیده بودم، خریده بودیم فقط باید خودتون سرخش کنید. البته اینجا تو سرما خیلی بیشتر می چسبه. حالا باید بقیه رو هم امتحان کنم.

و خلاصه این هم باجه های فروش گل در مارکت:

راستی یه نکته جالب راجع به باجه های مارکت اینه که بسته و قفل می شوند و فردا همونجا بازشون می کنند. اگه بشه بعدا از بستش عکس می گیرم. پروا می گفت یکی از کارهایی که می خواسته بکنه این بوده که این سیستم را بیارن ایران برای جمعه بازار پارکینگ پروانه تو تهران پیاده کنند.

اگر عکس ها تو ایران سریع بالا نمیان منو ببخشید. من کلی حجمشونو پایین میارم بعد آپلود میکنم. پایین تر از این هم دیگه کیفیت نداره. در ضمن من نمیدونم این سایتی که عکس ها رو توش آپلود میکنم تو ایران باز میشه یا نه. اگر نه بهم بگید یه فکری بکنم. مراقب خودتون باشید.

+ نوشته شده در  2010/11/28ساعت 13:53  توسط ناهید  | 

سلام به همه.

حالا هنوز کلی مدل دوچرخه هست که به تدریج سعی می کنم بذارم. امروز یکشنبه اینجا تعطیله. صبح با سارا قرار داشتیم رفتیم تو پارک روبروی خونه دویدیم و نرمش کردیم. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. تنها مشکلی که با این پارک دارم اینه که همه سگ هاشونو میارن گردش. داشتیم نرمش می کردیم، کاپشنمو گذاشته بودم رو نیمکت، چند تا خانوم با سگ هاشون رد می شدند. سگه صاف اومد طرف نیمکت و در یک وجبی لیس زدن کاپشنم بود که خدا را شکر صاحبش درک می کرد که ما مسلمونیم دوست نداریم سگشون خودشو به لباسامون بماله یه داد کشید سر سگ بیچاره که فوری اثر کرد و سگه از لیس زدن کاپشنم منصرف شد. اینقدر سگای متنوعی تو پارک هستند که تصمیم گرفتم دفعه های بعدی، دوربین ببرم و عکس اون ها را هم موازی با عکس دوچرخه ها تو وبلاگم بذارم. سومین تصمیم هم اینه که از پرنده های مختلف تو استخر پارک و کانال های شهر عکس بگیرم. تا حالا قو های قشنگی دیدم، مرغ دریایی، اردک، غاز و چند نوع پرنده دیگه که اسمشونو نمیدونم. امروز یک نوع از اونا تو استخر داخل پارک رو یخ آب رو یک پا ایستاده بودند. حالا ببینیم این تصمیما در حد حرف می مونند یا تصمیم کبری هستند.

اینجا چند تا عکس از حیاط خونه میذارم. اول عکس خیابونمونه، که اون طرفش اوسترپارک هست. بعدش هم عکس حیاط و بعد هم عکس در خونمون که چرخ خریدم جلوش پارکه:

+ نوشته شده در  2010/11/28ساعت 13:40  توسط ناهید  | 

این هم عکس چند تا دوچرخه جالب که دیدم

این یکی به نظر موتور میاد. ببخشید که چرخاش نیست.

این هم شاید موتور باشه:

این دوچرخه هم قیافش شبیه موتور بود:

اینها هم دوچرخه نیستند اما جالبند:

این هم پارکینگ دوچرخه دانشگاه

این هم یک سری دوچرخه که سر راهم به بازار عکس گرفتم

این هم دوچرخه من کنار دوچرخه پروا تو حیاط خونه. معلومه که اون چرخی که صندلی بچه داره مال پروا هست. حالا اگه دوباره از دوچرخه هایی که دو تا صندلی بچه پشت هم دارند، دیدم و دوربین همراهم بود سعی می کنم عکس بگیرم:

اینم دوچرخم از یه زاویه دیگه. درسته دست 2 هست اما کارمو راه میندازه. تازه تصمیم داریم همسر محترم که اومد، رنگش کنیم:

+ نوشته شده در  2010/11/28ساعت 0:23  توسط ناهید  | 

به نام خدای مهربان

خوب گفتم بیام چند تا عکس بذارم تا فقط وعده نداده باشم. اول عکس سزان پسر صاحبخونم پروا که خیلی دوست داشتنی هستند و دوتاشون را فقط 5 روز دیدم بعد اومدن ایران برای 4 ماه. این بچه را که از نزدیک ببینید، عاشق پسر بچه میشین. بعدا راجع به پروا مفصل می نویسم.

این آقا سزانه تو اتاق من که غرق چهره خودش شده. در ضمن بگم در نبود همسر گرامی، ایشان چهار چشمی مراقب من بودند.


اینم پروا و سزان




+ نوشته شده در  2010/11/27ساعت 23:48  توسط ناهید  | 

مثل این که صدای همه در اومده که مدام تبلیغات میکنی که بعدا تعریف می کنی اما خبری نیست.

با این که خیلی خسته ام گفتم بیام تا اعتراضات بیشتر نشده یه چیزی بنویسم.

همه میدونید که قرار بود برم فرانسه اما بخش امنیت منو رد کرد و وقتی پژوهشگاه این خبرو داد که مدارکو برای ویزا به سفارت فرانسه تحویل داده بودم. بعد از چند روز سردرگمی درخواستم را برای دو استاد در هلند و بلژیک فرستادم و دعوتنامه گرفتم. در مرحله بعدی درخواست کنسل ویزا را به سفارت فرانسه تحویل دادم تا بتوانم برای هلند اقدام کنم. خسته از مراحل طولانی و دشوار سفارت فرانسه برای هلند اقدام کردم. با این تفاوت که در تکرار مراحل اداری دانشگاه خبره شده بودم و در ضمن خود دانشگاه آمستردام مدارک را از طریق ایمیل گرفت و برای ویزا اقدام کرد. طبق وعده منشی مربوطه، ویزا در پایان سومین هفته آمد و با مراجعه به سفارت، ویزا یک روزه در گذرنامه وارد می شد. خدا را شکر که بعد از سختی های مربوط به فرانسه، در این مورد همه کارها روی روال و راحت انجام شد. منشی فرمی فرستاد تا پر کنم تا آن ها طبق خواسته من برایم اتاق پیدا کنند. کاری که در آمستردام خیلی دشوار است همین پیدا کردن محلی برای سکونت است. 2 مورد معرفی کردند اما خیلی گران بودند. با واریز 20 یورو به مدت 1 ماه عضو سایت معروف خانه در هلند شدم. هیچ مورد مناسبی پیدا نمی شد. یا هم خانه ای ها مختلط بودند یا حیوان داشتند یا فاصله خانه از دانشگاه زیاد بود. چند موردی هم که ایمیل زدم جواب ندادند. تا این که به خواست خدا ایمیلی دریافت کردم از یک صاحبخانه که گفت ایرانی هست و اطلاعاتی راجع به خانه داد. فاصله خانه تا دانشگاه در گوگل مپ، 3 کیلومتر بود که نسبت به فاصله های 12، 13 کیلومتری ایده آل بود. کرایه اتاق هم کاملا مناسب بود. سارا، یکی از بچه های سابق امیرکبیر لطف کرد، رفت خانه را دید و عکس گرفت و برایم فرستاد و شرایط صاحبخانه را توضیح داد. در ضمن گفت که موقعیت خانه خیلی خوبه، دقیقا روبروی یک پارک قشنگ، با 3 دقیقه پیاده روی تا یکی از بهترین مغازه های ترک گوشت حلال و چند دقیقه پیاده روی تا بازار تره بار و ...

خلاصه همان اتاق را کرایه کردم و قرار شد قرارداد و پول بماند برای بعد از ورودم. بنابراین گام اول به خواست خدا انجام شد. صاحبخانه 5 روز بعد ورود من عازم ایران بود و قرار بود 4 ماه برای درمان در ایران سپری کند. اما در همان یک هفته کلی راهنماییم کرد و این برای من که تنها به هلند رفتم، ایده آل بود.

روزی که وارد شدم، از فرودگاه تاکسی گرفتم. راننده مسلمان بود و گفت که امروز عید (قربان) است. آن روز هوا آفتابی و قشنگ بود. چیزی که در پاییز آمستردام زیاد پیش نمیاد و این هم هدیه خدا بود به من.

لباسهای پروا (صاحبخانه) را از خشکشویی آوردند. کارگر خشکشویی مسلمان بود و بخاطر عید چمدان سنگینم را از آن همه پله بالا آورد. بعد با صاحبخانه رفتیم بیرون. می گفت در هلند مردم به محض این که چنین آفتابی بببینند از خانه ها می زنند بیرون.

+ نوشته شده در  2010/11/24ساعت 1:9  توسط ناهید  | 

به نام خداوند دوستی ها

اگه بدونید چه کیفی داره ایمیل ها و پیام های دوستان تو غربت. نیره، نازنین، فرزانه، زهرا، مژگان، لیلا، دلم براتون تنگ میشه. چشم به هم بزنیم تمام میشه. اما کاش زود تمام نشه. عمر زود میگذره باید با تمام وجود لحظاتشو مزه مزه کنیم. بچه ها دعا یادتون نره. وگرنه منم حال ندارم دعا کنم ها. برگشتم باید کلی عروسی و نی نی باشه ها. مراقب خودتون باشین.

+ نوشته شده در  2010/11/21ساعت 20:56  توسط ناهید  | 

به نام پناهگاهم در همه جا

۳ روز از ورودم به آمستردام می گذره. خواستم بعضی چیزا را اینجا بنویسم تا دوباره کاری نشه. مثل عکسایی که گرفتم و خلاصه هر چیز جالبی که دیدم. منتظر باشید.

+ نوشته شده در  2010/11/19ساعت 11:0  توسط ناهید  | 

چهارشنبه شب 12 اسفند 1388 ساعت 11 شب پرواز داشتیم. برای ساعت 6:45 آژانس گرفتیم. راننده گفت که از مسیر بزرگراه چمران و بعد تونل توحید ما را به فرودگاه امام می رساند. این مسیر، مسیر مرسومی نیست اما خوب ما قبول کردیم چون حدس زدیم که احتمالا خیلی سریع تر می رسیم. فقط بگویم که بیش از یک ساعت در ترافیک پر گره و بی سابقه بزرگراه بودیم که هرچه صبر می کردیم تا عامل ترافیک مثل یک تصادف رفع شود و گره باز شود، هیچ فرجی حاصل نمی شد. دیگر تقریبا مطمئن شده بودیم که به پرواز نمی رسیم. هیچ راه خروجی هم وجود نداشت. مهدی را کارد می زدی خونش در نمی آمد. البته من داشتم فکر می کردم که اگر نرسیم حتما حکمتی دارد. تا این که خلاصه بعد از عبور از چند مورد تصادف که ترافیک بعد از هرکدام شدیدتر از قبلش بود، به تصادف اصلی رسیدیم. بیش از 10-15 ماشین و چند موتور که من تا آن زمان تصادف با آن گستردگی ندیده بودم. بیچاره راننده که از انتخاب این راه به عنوان مسیر کلی پشیمان بود و حتی بیشتر از ما دلهره داشت، بعد از رفع ترافیک با سرعت تمام ما را به فرودگاه رساند.

یک نکته جالب پرواز این بود که 70-80 درصد مسافران، مرد بودند. حالا این به خاطر تجارت بود یا مسئله ای دیگر، خدا عالم است.

در اینترنت خوانده بودم که مدت پرواز 7 ساعت است اما با کمال تعجب در کمتر از 6 ساعت هواپیما در بانکوک به زمین نشست. تازه موقع برگشت به ایران علت را فهمیدیم. طول مدت برگشت همان 7 ساعت بود. علت این اختلاف هم خوب همان گردش زمین حول محور خودش است که در موقع رفت به دلیل حرکت زمین به سمت ما، سرعت نسبی افزایش می یافت. خلاصه ساعت 5 به وقت ایران و 8 صبح به وقت بانکوک از هواپیما پیاده شده بودیم.

اولین چیزی که جلب توجه کرد تغییر چهره و پوشش خانم های ایرانی همسفر بود. دوم شتاب برخی همسفران به مغازه مشروب فروشی داخل فرودگاه بود. بعد از تحویل گرفتن چمدان ها و تبدیل پول، باید تصمیمی می گرفتیم. پرواز داخلی به مقصد نونگ خای که محل کنفرانس بود، ساعت 6 شب انجام می گرفت. اگر با پرواز می رفتیم، باید بلیط تهیه کرده و تا شب در فرودگاه می ماندیم. چرا که 1 ساعتی تا مرکز شهر بانکوک راه بود و چمدان ها دست و پای ما را بسته بودند. از طرفی طبق اطلاعات من، قطار هم تنها شب ها به مقصد نونگ خای حرکت می کرد و ما می خواستیم به ضیافت آن شب کنفرانس که ساعت 9 شب بود، برسیم. البته من قبلا این حساب کتاب ها را کرده بودم و به نظرم مناسب تر بود که از طریق ترمینال اتوبوسرانی بانکوک به نونگ خای برویم. این اتوبوس ها 9 ساعته ما را به نونگ خای می رساندند و از طرفی می توانستیم در این مدت، مسیر حرکت و جاده های تایلند را تماشا کنیم. بنابراین روز اول از دست نمی رفت.

به محل اتوبوس های فرودگاه رفتیم و پس از کمی پرس و جو اتوبوسی که ما را تا ترمینال اتوبوسرانی موچیت ببرد را پیدا کردیم. البته هیچ کدام از آن ها مستقیم به ترمینال نمی رفتند و باید در میانه راه خط عوض می کردیم. اتوبوس ها مشابه اتوبوس های خصوصی ایران بودند البته کلی شیک تر و کاملا خلوت. هر اتوبوس یک کمک راننده داشت که وظیفه اش جمع آوری بلیط بود. بلیط هر یک از ما 36 بَت شد که می شود حدود 1000 تومان (هر بت 33 تومان بود). از کمک راننده که خانم هم بود، خواستیم برای رفتن به موچیت راهنماییمان کند. حدود 40 دقیقه یا شاید بیشتر طول کشید که به داخل شهر بانکوک رسیدیم و پس از طی مسافتی در خیابان های مرکزی شهر، ناگهان کمک راننده به سمتمان آمد و مرتب اتوبوس دیگری را نشان می داد که جلوتر از ما بود و شماره اش تا آنجا که یادم است 133 یا 33 بود را نشان می داد. ما هم پیاده شدیم و با چمدان ها به سمت اتوبوس یاد شده که کمی جلوتر ایستگاهش بود، دویدیم و خلاصه سوار شدیم. از ظاهر اتوبوس کاملا معلوم بود که دولتی است و جالبتر این که مجانی بود. کف اتوبوس الوارهای چوبی بود و فکر کنم مال عهد دقیانوس بود. در انتهای اتوبوس نشستیم. بر خلاف ایران در همه اتوبوس ها جای خالی برای نشستن پیدا می کردیم. به کسی که ردیف جلویمان نشسته بود، گفتیم موچیت. سر تکان داد که نشانتان می دهم. هر چند دقیقه دوباره از او می پرسیدیم و باز اشاره می کرد که هنوز نرسیده ایم. از ترس این که متوجه حرفمان نشده باشد، از نفر کناریش هم پرسیدیم. خلاصه بعد از این که حدود 10 بار از او پرسیدیم، به آخرین ایستگاه رسیدیم که او اشاره کرد که اینجاست و خودش هم پیاده شد و حتما در دلش گفت که چه خوب که از شر این موجودات خلاص شدم. به سمت ترمینال رفتیم و پس از عبور از یک بازارچه مانند، به محوطه ترمینال رسیدیم. ساعت از 11 گذشته بود.

+ نوشته شده در  2010/10/14ساعت 10:23  توسط ناهید  | 

مدت هاست قراره شرح سفرمان به تایلند را بنویسم. این که چرا مهدی برای کنفرانس تایلند مقاله فرستاد، یک دلیلش ارزان بودن هزینه ثبت نام و سرعت در تحویل ویزا بود که با توجه به وقت کم برای جاهای دیگه نمی شد ریسک کرد. ضمن این که شانس آوردیم و مقاله مهدی در بخش مربوطه به عنوان مقاله برتر شناخته شد و هزینه ای بابت ثبت نام و اقامت کنفرانس نگرفتند.

این سفر برای من بعد از سفری که چند سال پیش برای عمره به عربستان داشتم، دومین سفر خارج از کشور محسوب می شد و بنابراین منتظر بودم تا کوهی از تجربه کسب کنم.

در هر سفر مسئول جمع آوری اطلاعات من هستم. آخه وب گردی من از مهدی خیلی قویتره. در مورد تایلند هم چند روزی گشتم و صفحات زیادی از اطلاعات را ذخیره کردم. اطلاعات را بارها و بارها مرتب و خلاصه کردم تا درنهایت 100 صفحه شد که پرینت گرفتم. خوبی تایلند اینه که اطلاعاتش خیلی دقیقه. طوری که من برای تمام شهرهایی که برنامه ریخته بودیم، اطلاعات خرید، اقامت، نقاط دیدنی، اطلاعات حمل و نقل داخل شهری و برون شهری و قیمت دقیق همه را به دست آوردم. به طوری که فرضا می دانستم برای رفتن از بانکوک به نونگ خای باید به کدام ترمینال اتوبوسرانی برویم، این ترمینال کجاست، باجه هایی که بلیط نونگ خای یا یودان تانی (شهری نزدیک نونک خای) را می فروشند، در کدام طبقه ترمینال هستند، قیمت بلیط اتوبوس ها چقدر است، سفر چند ساعت طول می کشد و ...

البته به هر شهری که می رسیدیم از اطلاعاتی که پرینت گرفته بودم استفاده می کردیم و کارهایمان را پیش می بردیم.

+ نوشته شده در  2010/7/31ساعت 11:5  توسط ناهید  | 

»قل سیروا فی الارض فانظروا کیف بدأ الخلق ثم الله ینشی النشأة الاخرة ان الله علی کل شی ء قدیر «ای پیامبر! بگو در زمین گردش کنید. سپس ببینید خدا چگونه پدیده ها را آفرید تا پی برید که باز خداست که می تواند نشئه آخرت را پدید آورد؛ چون خداوند بر هر چیزی قدرت دارد.

»و قدرنا فیها السیر، سیروا فیها لیالی و ایاما آمنین «ما میان آن قریه ها و شهرها را به گونه ای مقدور کردیم که سیر و سیاحت به خوبی انجام گیرد. پس شما شب ها و روزها را با امنیت در آن به سیر و سیاحت بپردازید.

مدتی بود حس و حال نوشتن نداشتم. یعنی مطلب خاصی به ذهنم نمی رسید که ارزش نوشتن داشته باشد. هفته ی پیش یک سفر به تایلند به همراه همسرم رفتیم. تجربه ی خیلی خوبی بود. حالا کلی مطلب برای نوشتن دارم. می خواهم تجربه ام را به همراه تعدادی عکس در چند قسمت بیاورم.

»سفرة فی سبیل الله خیر من خمسین حجه« سیر و سفری اندیشمندانه و عبرت آموز که در راه خدا باشد، بهتر از پنجاه مرتبه حج است. (پیامبر گرامی اسلام)

+ نوشته شده در  2010/3/15ساعت 9:2  توسط ناهید  | 

"و از نشانه های خداوند این است که برایتان همسرانتان را آفرید تا با او آرامش بگیرید و بینتان مودّت و رحمت قرار داد؛ و در آن نشانه هاست برای کسانی که فکر می کنند." سوره روم آیه 21

مدتیست میخواستم این پست را بنویسم اما وقت نمی شد. می خواستم در تفسیر این آیه، از تجربه ی خودم بنویسم. در این 1 سالی که ازدواج کرده ام ، روز به روز بیشتر به عظمت نعمت همسر خوب پی برده ام و این آیه را با وجودم فهمیده ام. راستش اگر حالا قرار بود به عقب برگردم، خیلی زودتر ازدواج می کردم (البته اگر مورد مناسب بود). راجع به همسر، تا زندگی مشترک را تجربه نکنی نمی توانی بفهمی که چه مزایایی دارد.

یادم هست کسانی بودند که مدام از مشکلات می گفتند، این که مثلا ازدواج سرعت پیشرفت را کم می کند، ...

البته من و دوستانم از ابتدا چنین چیزی را قبول نداشتیم، ولی حالا به جرأت و اطمینان خیلی بیشتری می توانم بگویم که یک ازدواج مناسب، مزایایش صدها برابر مضراتش است، اگر اصلا ضرری باشد.

تأثیراتی که در آرامش، نظم، صبر و پیشرفت همه جانبه دارد، بی نظیر است و با گذشت زمان هم مدام بیشتر می شود.

همسر، بهترین دوست است، بهترین تکیه گاه بعد از خدا، کسی که همراز است و نیاز به خیلی درد دلها با دیگران از بین می رود. کسی که با هم به فکر هم هستید. کسی که با هم رشد می کنید و خلاصه دوستی که همواره می توانی امید به کمک و همراهیش داشته باشی.

هزاران نعمت نهفته در یک موجود، که طبق مشیت الهی و حکمت بی منتهایش آفریده شده و خوب، شکرگزاریش کار خیلی سختیست.

با تجربه ای که دارم، بعد ازدواج همه کار بهتر پیش میرود، همه چیز بهتر می شود، و خوب این را تا تجربه نکرده باشی و خودت در بطنش نباشی ممکن است نتوانی بفهمی، چرا که مثل این است برای کسیکه فرضا از حوض کوثر ننوشیده، از گواراییش بگویی.

و اما وظایفی که در قران به عهده ی هر یک از زن و مرد گذاشته شده و بر اساس تفاوت در خلقتشان است، آن را هم تا سخن خدا را نپذیری، خود و زندگیت را با آن سازگار نکنی، نمی توانی بفهمی چقدر زیباست و چه فوایدی دارد.

گاهی فکر می کنم کسانی که معایب زندگی مشترک را میشمردند، همان کسانی بودند که بنای لجاجت با طرح پیشنهادی خدا (برای مخلوقاتش) گذاشته و از راههای دیگر می رفتند.

من سعی کردم خودم را عوض کنم تا زندگیم را با طرح سازگار کنم. سعی کردم به حرف خدا اعتماد کنم و با وجود کلی نظرات و حرف های مخالف، پا پس نکشم. و حالا که این راه را رفته ام و کم کم به ثبات و سازگاری نزدیک شده ام، وجودم دریافته که خداوند بهتر از هرکسی می داند آفریده اش چه راهی را برود برایش بهتر است و زیبایی و آرامش بیشتری در پی دارد.

جالب است راه پیشنهادی خدا را برخی عقب افتادگی می دانند، برخی ...برای کسی که آن را تجربه کرده و آرامش دارد، چه اهمیتی دارد که دیگران چه بگویند.

خدایا، نعمت های تو بیشمارند، به ما توفیق شکرگزاری عنایت فرما



+ نوشته شده در  2009/4/12ساعت 11:13  توسط ناهید  |