پیری 2

به نام خدایی که بندگانش را می آزماید
یکی از دوستان گفت کتاب "سه شنبه ها با موری" را بخوانم. از پیشنهادت ممنونم. راستش آن را خیلی قبل ها خونده ام. و نمونه های خیلی عالی تر در دین ما هست. می دانم که اگر کسی واقعا با ایمان باشد، صبر کند و به خدا توکل کند، می تواند تا آخرین لحظه شکر خدا کند و خوب، هدف خلقت هم عبادت است. نمونه اش امام خمینی که تا آن سن همچنان مفید بود. و حتی در اوج بیماری که بیهوش بود، وقت اذان نمازش را با حرکت چشم و ابرو می خواند. اکثر انسان های با ایمان چنین اند.
مرگ حق است، در این شکی نیست. اما چیزی که اذیتم می کند این است پدر بزرگ چند ماهه که دیگه نماز نمی خونه. خیلی براش نگرانم که نکند بی ایمان از دنیا بره.
یکی از حربه های شیطان هم همین است. در سختی های نزدیک مرگ، فقط کسانی می توانند ایمانشان را تا آخرین لحظه نگه دارند که در زندگی فقط بنده ی خدا بوده اند. آنجاست که با ایمانان واقعی شناخته می شوند.
راستش را بخواهی، اگر کسانی را که مچاله شده در آن اتاق دیدم، امیدوار و شاکر می یافتم، غمی نبود. اما این امتحان خدا خیلی خیلی سخته و جز با ایمانان از آن سربلند بیرون نمی آیند. می شود که آدمی که عمری حتی به خیال خود راه درست را می رفته، در آن لحظات سختی گمراه شود و بنده ی شیطان از دنیا برود.
خدا از تو می خواهیم که آزمون سخت از ما نگیری، آزمونی که از پس آن بر نمی آییم.

پیری

به نام خدایی که همه از اوییم و به سوی او باز می گردیم
عید فطر هم گذشت. و با خودش درسی داشت. صبح به خانه ی مادربزرگ رفتیم. آیا این جسم نحیف، پدربزرگ من است؟ باورم نمی شد. دل نداشتم که در چهره اش نگاه کنم. چند ماهی هست که پدر بزرگ مریضه. 2 ماهه که مریضی شدید تر شده و باباحاجی دیگه راه نمی ره. همش خوابیده. غذا جز فرنی نمی خوره. 20 روز قبل که رفته بودیم سمنان و سر زدیم، صورتش هنوز سالم بود. اما این بار، از ضعف، یه چشم فرو رفته بود. چقدر نحیف شده بود. پسراش نشوندنش روی مبل. آیا این پدربزرگ من بود؟همون که هربار که می رفتم می آمد و می پرسید چقدر از درست مونده. صحنه از جلو چشم رد نمی شه. 2 ماهه که مامان و 2 تا دایی ها که سمنان ساکنند، یه پاشون خونه ی مامانیه، یه پاشون بیمارستان،...
غروب شد. و ما ساعت 7 بلیط تهران داشتیم. مادر شوهرم گفت امروز روز سالمند هم هست، و اگه ما به خانه ی سالمندان برای سر زدن نرویم، خیلی بیرحمیم. این شد که رفتیم آن جا.
کار کردن در آن جا خیلی دل میخواد. رفتم که زن عموی مامان را که می دانستم آنجاست و چند سال قبل با مامان به دیدنش رفته بودم، پیدا کنم. مسئول آسایشگاه، ما را به اتاقی برد که مو را بر تن من و همسرم سیخ کرد.
ده دوازده تخت که موجوداتی لوله شده رویشان دیده می شد. مسئول گفت که تمام ساکنان این اتاق پوشک می شوند. بالاخره زن عمو را پیدا کردم. باورم نمی شد. تمام هیکلش به اندازه ی یک بچه ی 5، 6 ساله بیشتر نبود. مچاله شده روی تخت، خواب بود. اگر بیدار بود چه می خواستم به او بگویم. ضخامت مچ دستش به اندازه ی ضخامت 2 انگشت بود. دلم می خواست زود تر برگردیم. طاقت ماندن در آن اتاق را که همه به همین شکل بودند را نداشتم. زن عمو، 97 سال داره. 3، 4 سالی هست که در آسایشگاه گذاشتنش. بچه هاش هم دیگه پیر شدن.
موقع برگشت به تهران، صحنه ها مدام از جلو چشمم رد می شدند. از همسرم پرسیدم. احساسش مثل من بود.
ما انسان ها چه فکر می کنیم؟ چرا این قدر راحت به این دنیا دل می بندیم؟ دنیایی که نهایتش این است که از یک بچه ی کوچک هم ضعیف تر و محتاج تر خواهیم شد. فقط خدا کند بتوانیم از جوانی و نیرو و توانی که خدا داده، حداکثر استفاده را بکنیم و به بندگان خدا خدمت کنیم.

 سؤالی در ذهنم نقش بسته. چرا باید یکی اینقدر عمر کنه. مگر در این سن می شود کار مثبتی انجام داد؟ من حکمت خدا را نمی دانم، اما میدانم که دعا، تقدیر را بر می گرداند. من و همسرم هر دو دعا می کنیم که خدا ما را تا جایی که محتاج نشویم، زنده بدارد و نه بیشتر. به نظر من این دعا آنقدر مهم هست که باید هر صبح و شب با زاری از خدا خواسته شود.

خدایا به ما توفیق خدمت به پدر و مادر ارزانی بدار.