اسپانیا 1

سلام به همه. اومدم طلسم اسپانیا را بشکنم. صبح روز کریسمس یعنی 25 دسامبر پرواز داشتم. خلاصه ساعت 1 ظهر رسیدم به شهر کستِیون. چیزی که از ایستگاه قطار ولنسیا تا کستیون برایم جالب بود، شباهت زیاد مردم اسپانیا و همین طور آب و هوا و مناظر جاده با ایران بود. جالب تر این که نام بعضی ایستگاه ها عربی بود مثل المِنارا.  مردم هم بور نبودند، مو مشکی، قد کوتاه و متوسط. انگلیسی هم نمی دانستند. بر خلاف هلندی ها که چهار شانه و قدبلند و بور هستند و بیشترشان انگلیسی را خیلی خوب حرف می زنند. مریم و زینب تو ایستگاه قطار منتظرم بودند. اون روز بعد ناهار تا غروب خوابیدم. فردا صبحش رفتیم تا بچه ها شهر را نشانم بدهند. کستیون شهر کوچکی هست یک چیزی تو مایه های بُناب. هوا عالی بود. پیاده رفتیم و شهر را تماشا کردیم. یک مقداری هم تو کلیسا نشستیم و برنامه آن ها را تماشا کردیم. توی شهر مثل ایران مردم ما را نگاه می کردند. خوب طبیعی هم بود شهر کوچک بود و زیاد توریست نداشت.

عصر آن روز، استاد بچه ها آنتونیو تماس گرفت که قرار است با خانواده اش یعنی همسر و دختران و مادر و خانواده های خواهر و برادرش بروند و بِلِن تماشا کنند. گفت که با ماشین می آیند دنبال ما. بلن ظاهرا اسم شهریست که حضرت عیسی در آن متولد شده اند. بلنی که ما رفتیم در یک بیمارستان بود که گویا قبلا یک بیمارستان مذهبی بوده و پدر آنتونیو در آن کار می کرده. ویژگی این بلن این بود که تمامش را یک نفر ساخته بود و هر سال مقداری آن را گسترش داده بود. خیلی قشنگ بود. خود سازنده هم که حالا دیگر خیلی پیر بود، دم در نشسته بود. شهر در ابعاد خیلی کوچک که حرکت های مکانیکی هم در آن وجود داشت. تا جزئی ترین ها در آن مورد توجه قرار گرفته بود. از دیگی که جلوی یک خانه می جوشید تا مرغ و خروس های حیاط خانه دیگر که سرهایشان بالا و پایین می رفت و مثلا دانه می خوردند.

بعد از آن آنتونیو به همراه همسرش ما را به صرف شکلات داغ به خانه خودش برد. در خانه آن ها بیشتر اوقات آنتونیو آشپزی می کرد و از طرفی آنتونیو رانندگی نمی کرد و این کار به عهده تانا همسرش (که او هم در همان دانشکده تدریس می کند) بود. آنتونیو چنان از شکلاتی که می خواست درست کند تعریف می کرد که بی صبرانه منتظر بودیم از آن بخوریم. زینب را به آشپزخانه فرا خواند تا شیوه درست کردن را یادش بدهد. 1 پیمانه شیر و یک پیمانه کاکائو. اندازه شکرش را نمی دانم. شکلات های داغ را در فنجان آوردند و یک ظرف هم نانی بود که آنتونیو یادمان داد که باید در شکلات بزنید و بخورید. بله این ترکیب دقیقا می شد پچ پچ خودمان با شکلات زیاد. نانش دقیقا همان بود با این تفاوت که شکلاتش جدا بود. من که تو ایران هم عاشق پچ پچ بودم تا تهش را خوردم. جاتون خالی.

بعد از عصرانه دوباره سوار شدیم و رفتیم بلن های دیگر در شهر را نگاه کردیم. برادر آنتونیو معلم زبان بود و چند سالی هم امریکا زندگی کرده بود و علاقه داشت صحبت کند. این خونگرمی و جمع خانوادگی من را به یاد ایران می انداخت. خیلی خوش گذشت. جای شما خالی.

آمستردام 19

سلام

امروز ناراحتم. ماریکِ اومد گفت که پروا بهش ایمیل زده و گفته هفته دیگه چهار شنبه از ایران برمیگرده و خیلی هم از دستش عصبانیه. بعد هم بغض کرد و کلی گریه کرد. دوستم فاطمه هم اینجا بود و ما خیلی ناراحت شدیم. قضیه از این قراره که پروا به خاطر درمان رفت ایران و تصمیم داشت چهار ماه ایران بمونه. تو این مدت هم اتاق خودشو به ماریکِ اجاره داده. تو قراردادهایی که نوشتیم ذکر شده که اگر مستاجر بخواهد زودتر از موعد مقرر خانه را ترک کند باید یک ماه زودتر به صاحبخانه خبر دهد و اگر صاحبخانه از مستاجر بخواهد که زودتر خانه را ترک کند باید سه ماه زودتر به او خبر دهد. حالا پروا چند هفته قبل یک دفعه به ماریکِ ایمیل زده که برنامه اش عوض شده و کلی داستان بافی و خلاصه این که به جای 1 آوریل، 15 فوریه یعنی یک ماه و نیم زودتر از موعد مقرر بر می گردد. اصلا چنین چیزی خلاف قرارداد بود چون او کمتر از یک ماه مانده به بازگشت این خبر را به ماریکِ داده بود. در این شهر پیدا کردن خانه خیلی سخت است. ماریکِ با وجود این که در ابتدا خیلی ناراحت و نگران شده بود شروع کرد به گشتن و خلاصه موفق شد یکی دو مورد برای 20 فوریه به بعد پیدا کند. حالا پروا دوباره ایمیل زده و با لحن عصبانی و تند گفته که همین هفته 2 فوریه برمی گردد.

یعنی یک انسان چقدر می تواند خودخواه باشد. از ایمیلی که به پروا زده بودم می دانستم که نتیجه عمل ها خوب بوده و خلاصه داشت حسابی با خانواده خوش می گذراند. به ماریکِ اطمینان دادم که پروا بیهوده ادعا می کند که در تهران جایی ندارد؛ بلکه کارهایش زودتر از آنچه فکر می کرده انجام شده و بدون توجه به قول و قرارهای امضا شده می خواهد به سر زندگیش برگردد. به ماریکِ گفتیم که نباید سکوت کند و باید با او مثل خودش برخورد کند. این که نباید از حق خودش بگذرد و با قطعیت باید جواب بدهد که تا 20 فوریه خانه را ترک نمی کند.

چیزی که لجم را در می آورد این است که همین پروا یک بار داشت از برتری مسیحیت به اسلام سخن می گفت و این که مسیحیت می گوید اگر کسی به یک طرف صورتت سیلی زد طرف دیگر را هم بگیر تا بزند. واقعا که این ها فقط ادعای روشنفکری و هرچه که اسمش را بگذاریم دارند. جالب است که حدود 20 سال هم در هلند زندگی کرده و مدام از اخلاق ایرانی ها ایراد می گرفت. 

به ماریکِ گفتیم که نباید سمت دیگر صورتش را هم بگیرد تا او با اعصابش و زندگیش بازی کند. ماریکِ هم رفت و ایمیل سفت و سختی در جواب فرستاد و خلاصه بعدش آمد و از ما تشکر کرد و این که الان حس خیلی بهتری دارد.

پی نوشت:

من و دوستم چند روزه که فکر می کنیم که این خودخواهی و نادیده گرفتن انسانیت دیگران در ایرانی ها خیلی بیشتر از دیگران هست و ما قومی هستیم به شدت نژادپرست و انتقاد ناپذیر. نمونه اش هم رفتارهای چندش آوری که خیلی از ما با مهاجران افغان داشتیم. این خصوصیت ما چپ و راست و اصولی و اصلاحی و بی دین و با دین ظاهری هم نداره. مرضی هست که همه کم و بیش بهش مبتلا هستیم. لطفا شما هم نظرتونو در این زمینه اعلام کنید.

افکار درون

به نام خدایی که هر کس را به سزای عملش می رساند

سلام. گفتم که هدفم از وبلاگ نویسی این هست که بتوانیم سیر فکر و احساسم را دنبال کنیم. مدتی هست از فکر این که بعد 9 ماه باید برگردم ایران کلی غصه می خورم. این یعنی خداحافظی با آزادی و سلام به لگدمالی انسانیت انسان ها. از ایران پیغام دادند که عکس هایی که آپلود می کنم دیگر باز نمی شوند. بیشتر سایت های آپلود عکس که خود بلاگفا معرفی کرده، از مدت ها پیش در ایران به سرنوشت میلیون ها وب سایت دیگر دچار شده اند. حالا باید باز هم بگردم. به هر حال اینجا اصلا مشکلی نداریم و می توانم بخشی از ساعت ها وقتی که بابت این مسائل در ایران تلف می شد را به این کار اختصاص دهم. در ایران بیشتر مواقع به هدفم می رسیدم هر چند لازمه اش گذاشتن وقت زیاد و صبر و لعنت و نفرین عوامل مربوطه و دعا برای آزادی بود. 

اینجا روزی چند بار وضعیت اینترنت در ایران و روزهای سختی که قبلا داشتم را در ذهنم مرور می کنم تا بعد برگشت که می دانم حتما اوضاع باز هم از قبل بدتر است، دچار افسردگی نشوم. اما چیزی که آزارم می دهد، آغاز دوباره بی اخلاقی هاست. این جا می توانی بدون دروغ زندگی کنی اما آنجا باید دروغ و مصلحت و محافظه کاری را در بند بند زندگیت بگنجانی. از تصور این که بخواهم بچه ای را در آن محیط پرورش دهم مو بر تنم سیخ می شود. گاهی فکر می کنم مرگ بهترین گزینه است، چون خشت اول گر نهد معمار کج، تا ثریا می رود دیوار کج. از روزی که برای کار باید به افرادی که در جایگاه خدا نشسته اند، جواب پس بدهم یعنی نقض "اشهد ان لا اله الا الله"، و شرک بزرگ ترین گناهیست که بارها و بارها خدا در قران به آن اشاره کرده. آیا می توانم بدون ترس از دست دادن کار یا به خطر افتادن خانواده و فقط با ترس از خدا زندگی کنم و همه عواقب را هم بپذیرم؟

برای من بازگشت به ایران یعنی بازگشت به بی اخلاقی هایی که بدون آن ها نمی توانی زندگی کنی، یعنی بازگشت به جایی که هیچ شبی نمی توانی خوشحال از این که امروز درست زندگی کردم، سر بر بالش بگذاری، یعنی بازگشت به ترس ها.

فکر کنم به خاطر به کار بردن کلید واژه ها به دفعات زیاد به زودی وبلاگم را ببندند. مدتیست در این فکرم به جای استفاده از بلاگفا، از دامنه دیگری استفاده کنم و مطالبم را هم به آنجا انتقال دهم.

آمستردام18 (برنامه داستان گویی کافه مضراب)

سلام به همه. ان شا ء الله همه خوب و خرم هستید. امشب کافه مضراب خیلی خیلی شلوغ بود. البته موقع داستان گویی همه کاملا ساکت بودند. تونستم چند تا عکس بگیرم. هرچند حرفه ای نیستند و با عجله گرفتم اما بهتر از هیچی هست.